فصل به فصل، آیه به آیه، استفاده آسان و همیشه رایگان!
دوم سموئیل باب ۱۵ – شورش اَبشالوم
تصاحب فریبکارانۀ قدرت توسط اَبشالوم
۱. آیات (۱-۶) اَبشالوم قلب مردم اسرائیل را دزدید.
بعد از آن، اَبشالوم برای خود ارابه و اسبان فراهم آورد و نیز پنجاه مرد تا پیش روی او بدوند. اَبشالوم صبح زود برمیخاست و کنار راه دروازه میایستاد، و هرگاه کسی شکایت خود را برای رسیدگی نزد پادشاه میآورد، اَبشالوم او را میخواند و میگفت: «از کدام شهری؟» و چون آن شخص میگفت: «بندهات از فلان قبیلۀ اسرائیل است،» اَبشالوم او را میگفت: «ببین، دعوی تو نیکو و بجاست، ولی کسی از جانب پادشاه مقرر نشده که به تو گوش فرا دهد.» سپس میگفت: «کاش من در این سرزمین داور بودم! آنگاه هر که شکایت یا دعوی داشت، نزد من میآمد و من او را دادرسی میکردم.» و هرگاه کسی نزدیک میآمد تا به او تعظیم کند، اَبشالوم دست خود را پیش آورده، او را میگرفت و میبوسید. اَبشالوم با همۀ اسرائیلیانی که به دادخواهی نزد پادشاه میآمدند، بدین شیوه رفتار میکرد. بدینسان اَبشالوم دل مردمان اسرائیل را در ربود.
الف. اَبشالوم برای خود ارابه و اسبان فراهم آورد و نیز پنجاه مرد تا پیش روی او بدوند: این جمله یعنی اَبشالوم ارابه را برای سریعتر رسیدن نمیخواست، بلکه هدف او انجام یک حرکت چشمگیر بود. از آنجا که اَبشالوم سیاستمدار بود، آنچه را که مردم میخواستند حس میکرد و میدانست که چگونه تصوری از آن را به آنان بدهد.
یک) سموئیل- که پدر اَبشالوم را مسح کرد- داور، رهبر و نبی اسرائیل بود؛ اما هیچگاه با اسب و ارابه و همراهان این طرف و آن طرف نمیرفت. سموئیل پیاده سفر میکرد؛ در حالیکه اَبشالوم، که صرفاً انسان بود، شایسته آن نبود که در همان ردیف سموئیل از او یاد شود.
ب. هرگاه کسی شکایت خود را برای رسیدگی نزد پادشاه میآورد: پادشاهان دوران باستان فقط رهبران دولت نبودند، آنها همچنین حکم «دادگاه عالی» در پادشاهی خود را داشتند. اگر کسانی معتقد بودند که یک دادگاه محلی به آنها بیعدالتی کرده است، پس از آن از دربار پادشاه درخواست تجدیدنظر میکردند تا پادشاه یا نمایندۀ پادشاه، پرونده آنها را بررسی کند.
ج. دعوی تو نیکو و بجاست، ولی کسی از جانب پادشاه مقرر نشده که به تو گوش فرا دهد: اَبشالوم نارضایتی از حکومت داوود را، با وعدۀ عدالتی که داوود (ظاهراً) از مردم دریغ کرده بود، دامن میزد و علیه داوود اردوکشی میکرد.
د. کاش من در این سرزمین داور بودم! آنگاه هر که شکایت یا دعوی داشت، نزد من میآمد و من او را دادرسی میکردم: اَبشالوم دلیلی داشت که از اجرای عدالت توسط داوود سرخورده شود. وقتی اَمنون به تامار تجاوز کرد، داوود هیچ کاری نکرد. هنگامیکه اَبشالوم کاری در این باره انجام داد، داوود اَبشالوم را تبعید کرد و حتی زمانی که برگشت، از او دوری کرد.
ه. هرگاه کسی نزدیک میآمد تا به او تعظیم کند، اَبشالوم دست خود را پیش آورده، او را میگرفت و میبوسید: اَبشالوم در نشان دادن تصویر «انسانی نوعدوست» مهارت داشت. در این نمایش، او اجازه نمیداد دیگران در برابر او تعظیم کنند بلکه آنها را بلند میکرد، دستشان را میگرفت و آنان را در آغوش میگرفت.
یک) از آنچه از اَبشالوم میدانیم، میتوانیم حدس بزنیم که او اصلاً خود را «انسان نوعدوستی» نمیدانست. او مرتباً به گونهای رفتار میکرد که گویی از دیگران بالاتر است و قوانینی که برای دیگران اعمال میشد در مورد او صدق نمیکرد. او میدانست که خوشسیما است، روابط اجتماعی خوبی دارد، موقعیت اجتماعی و مالی بهتری دارد و غریزۀ سیاسی بهتری نسبت به اکثر افراد دارد. همین غریزۀ سیاسی باعث شد اَبشالوم بداند که باید تصویر انسانی نوعدوست از خود نشان دهد.
دو) در اسرائیل باستان، آنها بسیار راحت توسط صورت ظاهر تحت تأثیر قرار میگرفتند و بسیار آهسته واقعیت پشت آن ظاهر و سیما را میدیدند. همانند روزگار اسرائیل باستان، ما نیز بیشتر تحت تأثیر ظاهر قرار میگیریم تا واقعیت.
سه) «اَبشالوم به نظر میرسید واقعی و وارث قطعی و بلامنازع پادشاهی باشد؛ داوود نمیتوانست بر اساس روند طبیعی زندگی بسیار طولانی عمر کند؛ و بیشتر مردم تمایل دارند به استقبال پرتوهای طلوع آفتاب بروند، تا بخواهند در پرتوی غروب آن شادی کنند.» (کلارک)
و. اَبشالوم دل مردمان اسرائیل را در ربود: استراتژی مکارانۀ اَبشالوم جواب داد. او محبوبتر و مورد اعتمادتر از داوود شد.
یک) اَبشالوم دقیقا میدانست چگونه این کار را کند.
· او با دقت تصویری هیجانانگیز و فریبنده (برای خود ارابه و اسبان فراهم آورد و نیز پنجاه مرد تا پیش روی او بدوند) در دل مردم کاشت.
· سخت کار میکرد (اَبشالوم صبح زود برمیخاست).
· میدانست در کجا قرار بگیرد (در کنار راه دروازه).
· به دنبال افراد مشکلدار (هر کسی که شکایت داشت) بود.
· با افراد ارتباط برقرار میکرد (اَبشالوم او را میخواند).
· علاقۀ شخصی به فرد مشکلدار نشان میداد (از کدام شهری؟).
· با شخص همدردی میکرد (دعوی تو نیکو و بجاست).
· هرگز مستقیماً به داوود حمله نکرد (کسی از جانب پادشاه مقرر نشده).
· فرد مشکلدار را با مشکل بیشتر ترک میکرد (کسی از جانب پادشاه مقرر نشده).
· بدون حملۀ مستقیم به داوود، اَبشالوم وعده میداد بهتر عمل کند. (کاش من در این سرزمین داور بودم! آنگاه هر که شکایت یا دعوی داشت، نزد من میآمد و من او را دادرسی میکردم.)
دو) رویکرد هوشمندانۀ اَبشالوم او را قادر ساخت تا پادشاهی داوود را از درون واژگون کرده و تجزیه کند، بدون اینکه چیز خاصی گفته باشد که او را محکوم کند. اگر کسی به اَبشالوم اعتراض میکرد بهراحتی میگفت: «موردی خاص را بگویید که گفتهام یا انجام دادهام.» در واقع اَبشالوم میتوانست همۀ اینها را انجام دهد و بگوید: «من به داوود کمک میکنم تا بر این همه نارضایتی غلبه کند.» در حالیکه اَبشالوم در واقع نارضايتی را ترويج میداد.
سه) داوود بزرگترین پادشاه اسرائیل بود و اسرائیل از او ناراضی شد و اجازه داد مردی شرور و بیاخلاق قلب آنها را بدزدد. دلایل زیادی وجود داشت که این اتفاق افتاد.
· داوود داشت پيرتر میشد.
· گناهان داوود جایگاه او را تضعیف کرد.
· مردم تغییر را دوست دارند و اَبشالوم هیجانانگیز بود.
· اَبشالوم بسیار ماهر و حیلهگر بود.
· داوود باید با رنجهای او همراه میشد و مانند پسر داوود [عیسی] که بعدها رد شد، او نیز رد میشد.
چهار) «این پادشاه را بنگرید، بزرگترین پادشاه دوران، سیاستمداری قوی، فرماندهای قادر، سربازی شجاع، شاعری بلندپایه از نظر نبوغ و شخصیت، نبی خداوند عظیم و نجاتدهندۀ کشورش، رانده شده از حکومتش به دست پسر خودش، رها شده توسط مردم بیفکرش.» (کلارک)
پنج) میتوانیم بگوییم بزرگترين گناه اَبشالوم کمطاقتی بود. «اَبشالوم به نظر میرسید که نزدیکترین فرد به پادشاهی است؛ اما گناه او این بود که در زمان حیات پدرش آن را جستجو کرد و تلاش کرد تا او را از سلطنت برکنار کند تا به جایش بنشیند.» (کلارک)
۲. آیات (۷-۱۰) نقشۀ اَبشالوم برای تصاحب سلطنت داوود
پس از گذشت چهار سال، اَبشالوم به پادشاه گفت: «تمنا اینکه اجازه دهی بروم و نذری را که برای خداوند در حِبرون کردهام، ادا کنم. زیرا خدمتگزارت آنگاه که در جِشورِ اَرام زندگی میکرد، نذر کرده، گفت: ”اگر خداوند بهواقع مرا به اورشلیم بازآوَرَد، آنگاه او را در حِبرون عبادت خواهم کرد.“» پادشاه وی را گفت: «به سلامت برو.» پس او برخاسته، به حِبرون رفت. اما اَبشالوم جاسوسان را بهتمامی قبایل اسرائیل گسیل داشته، گفت: «به محض شنیدن بانگ کَرِنا، بگویید، ”اَبشالوم در حِبرون پادشاه است“.»
الف. پس از گذشت چهار(چهل) سال: این شاید عمر اَبشالوم در آن زمان بود، اما برخی معتقدند که این یک اشکال جزئی در متن است و باید چهار سال را بر اساس خوانشها در ترجمههای سریانی و عربی، یوسفوس و برخی نسخههای خطی عبری خواند.
ب. تمنا اینکه اجازه دهی بروم و نذری را که برای خداوند در حِبرون کردهام، ادا کنم: اَبشالوم تحت لوای پرستش، مرتکب خیانت شد. او میدانست که ظاهر روحانی میتواند به نفع او عمل کند.
یک) این امکان وجود دارد -شاید به احتمال زیاد- که اَبشالوم فکر میکرد این کارها را از روی حس روحانی و در راستای ارادۀ خدا انجام داده است. افرادی در جایگاه اَبشالوم اغلب خود را با کلماتی مثل این فریب میدهند: «خداوندا، میدانی که ما به رهبری جدید نیاز داریم. از تو ممنونم که من را برای چنين زمانی پرورش دادی، مرا هدایت کن و برکت بده. ای خداوند، بی وقفه تلاش میکنم آنچه را که برای قومت بهترین است انجام دهم.»
دو) افراد تفرقهانداز تقریباً هرگز خود را تفرقهانداز نمیدانند. آنها خود را مبارزی برای اهداف درست خدا میدانند و اغلب باور دارند یا امیدوارند که دست خدا بر آنها باشد. این بهخصوص وقتی مشکل میشود که بسیاری تنها باور دارند که فرد در صورتی که خود قبول داشته باشد، تفرقهانداز به حساب میآید.
ج. به سلامت برو: جالب اینجاست که اینها آخرین کلمات داوود به اَبشالوم بودند. پس از شنیدن این حرف، اَبشالوم رفت تا به توطئۀ سرنگونی پادشاهی داوود ادامه دهد.
د. اَبشالوم در حِبرون پادشاه است: اَبشالوم بر روی این مسئله حساب کرد که بیشتر اسرائیل این موضوع را به چشم جانشینی ببینند و آن را خیانت ندانند.
۳. آیات (۱۱-۱۲) مشروعیت حکومت اَبشالوم
دویست مرد از اورشلیم همراه اَبشالوم رفتند. آنها بهعنوان میهمان دعوت شده بودند، و بیخبر از موضوع در کمال سادهدلی رفتند. هنگامی که اَبشالوم قربانیها تقدیم میکرد، کسی را از پی اَخیتوفِل جیلونی، مشاور داوود به شهر وی جیلوه فرستاد. بدینگونه توطئه بالا گرفت و بر هواداران اَبشالوم پیوسته افزوده میشد.
الف. دویست مرد از اورشلیم همراه اَبشالوم رفتند: اَبشالوم آنقدر درایت داشت که بداند او برای تأیید، یا حداقل تأیید ظاهری، حکومتش نیاز به دیگران دارد. او روی این دویست مرد که مخالف داوود نبودند حساب کرد تا حداقل سکوت کنند و به همین دلیل این تصور را ایجاد کنند که همراه با اَبشالوم هستند.
یک) هنگامیکه افراد بیگناه و ناآگاه در میان درگیری هستند، سکوت آنها همیشه بهعنوان تأیید تلقی میشود.
ب. کسی را از پی اَخیتوفِل جیلونی، مشاور داوود به شهر وی جیلوه فرستاد: دولت اَبشالوم زمانیکه یکی از دستیاران ارشد داوود به سمت او مایل شد، اعتبار بیشتری به دست آورد. این موضوع واقعاً به داوود آسیب زد؛ او احساساتش را در مورد این موضوع در مزامیر باب ۴۱ توصیف کرد: «حتی دوست خالص من که بر او اعتماد میداشتم، آن که نان مرا میخورَد، با من به دشمنی برخاسته است.» (مزامیر ۹:۴۱)
یک) اَخیتوفِل بهخاطر حکمت و راهنماییهای حکیمانهاش مشهور بود (دوم سموئیل ۲۳:۱۶). حتی مردان حکیم هم میتوانند به سمت رهبران تفرقهانگیز و مخرب بروند. در مورد اَخیتوفِل احتمالاً کاری که داوود با نوۀ اَخیتوفِل یعنی بتشِبَع (دوم سموئیل ۳:۱۱ و ۳۴:۲۳) انجام داد باعث شد احساس رنجش و ناراحتی شخصی او برانگیخته شود.
ج. اَبشالوم قربانیها تقدیم میکرد: اَبشالوم مواظب بود اعمال مذهبی را هم برای حفظ ظاهر و هم به این دلیل که فکر میکرد خدا به او برکت خواهد داد، انجام دهد.
د. بدینگونه توطئه بالا گرفت: هنگامیکه برخی کمکم به سمت اَبشالوم آمدند، دیگران نیز به این کار تشویق شدند. نیروی فزاینده برای تجزیه ایجاد شد زیرا دیگران نیز این کار را انجام میدادند.
فرار داوود با کمک دوستان معتمد
۱. آیات (۱۳-۱۸) فرار داوود از اورشلیم
اما قاصدی نزد داوود آمده، او را گفت: «دلهای مردان اسرائیل از پی اَبشالوم رفته است.» پس داوود همۀ صاحبمنصبان خود را که با او در اورشلیم بودند، گفت: «برخیزید تا بگریزیم، وگرنه هیچیک از دست اَبشالوم جان به در نخواهیم بُرد. بهشتاب برویم، مبادا او بهزودی به ما رسیده، مصیبت بر ما بیاورد و شهر را از دم شمشیر بگذراند.» صاحبمنصبان پادشاه به او عرض کردند: «اینک خادمانت حاضرند تا مطابق هرآنچه سرورمان پادشاه تصمیم بگیرد، عمل کنند.» پس پادشاه بیرون رفت، و همۀ اهل خانهاش از پی او. اما ده مُتَعِۀ خود را واگذاشت تا از خانه نگهداری کنند. و پادشاه بیرون رفت، و همۀ قوم از پی او. آنان نزد آخرین خانه توقف کردند. آنگاه همۀ خادمان پادشاه از برابر او گذشتند و سپس تمامی کِریتیان و همۀ فِلیتیان و تمامی ششصد مرد جِتّی که از جَت از پی او آمده بودند.
الف. برخیزید تا بگریزیم، وگرنه هیچیک از دست اَبشالوم جان به در نخواهیم بُرد: داوود بهخوبی میدانست که اَبشالوم مردی بیرحم است که برای قدرت، بیش از اصول اخلاقی ارزش قائل است. او نمیخواست شهر اورشلیم به میدان جنگ تبدیل شود (شهر را از دم شمشیر بگذراند)، بنابراین از شهر گریخت.
ب. پادشاه… پادشاه: نویسنده در اینجا میخواست تأکید کند که داوود با وجود خیانت اَبشالوم، پادشاه است.
ج. ده مُتَعِۀ خود را واگذاشت تا از خانه نگهداری کنند: داوود فکر میکرد، دلیلی برای آن فکر هم داشت، که این ده زن را میتوان با خیال راحت در خانه گذاشت. او احساس کرد که به کسی احتياج دارد که از خانه مراقبت کند.
یک) متأسفانه، این جمله به ما میگوید که داوود حداقل ده متعه داشته است. یک متعه در اصل یک معشوقۀ قانونی بود. علاوه بر همسران فراوان داوود، این نشان میدهد که داوود مردی بود که گاهی اوقات به جای مهار امیال خود به شیوۀ الهی، به هوسهای خود تن میداده است.
د. کِریتیان و همۀ فِلیتیان: اين مردان محافظان شخصی داوود بودند. جِتیها از زمانیکه داوود در میان فلسطینیان زندگی میکرد (از جَت از پی او آمده بودند) صادقانه از او پیروی میکردند. این مردان قبل از اینکه داوود موفق شود به او وفادار بودند. همچنین زمانی که به نظر میرسید موفقیتش نیز رو به پایان است، با او همراه بودند.
یک) قابل توجه است که در این لحظۀ تعیینکنندۀ آینده سلطنت داوود، خارجیها در اطراف داوود جمع شدند. قابل توجهتر و البته غمانگیزتر اینکه هممیهنان و خانوادۀ او در آنجا نبودند.
ه. همۀ خادمان پادشاه از برابر او گذشتند: همانطور که داوود این جماعت را در حین ترک اورشلیم تماشا میکرد، درد بسیاری کشید. این موضوع در مزامیری که داوود در این مدت نوشته بود منعکس شد.
یک) داوود ترسیده بود: دل در سینهام به درد آمده، و رعب و وحشتِ مرگ بر من مستولی شده است. ترس و لرز مرا درگرفته، و دهشت بر من چیره گشته است! با خود گفتم: «کاش مرا بالهای کبوتر بود، تا پرواز کرده، میآسودم؛ آری، به دوردستها میگریختم و در صحرا مأوا میگزیدم؛ سِلاه به سوی پناهگاهی میشتافتم، به دور از تندباد و توفان!» ( مزامیر ۴:۵۵-۸)
دو) داوود به خداوند توکل کرد: خداوندا، چه بسیارند دشمنانم! بسیاری بر ضد من برمیخیزند. بسیاری دربارۀ جان من میگویند: «برای او در خدا نجاتی نیست.» سِلاه اما تو ای خداوند، سپر هستی به دورَم، جلال من و سر فرازندۀ من. خداوند را به فریاد بلند میخواندم و او از کوه مقدسش اجابتم فرمود. سِلاه من آرمیده، به خواب رفتم، و باز بیدار شدم، زیرا خداوند نگاهم میدارد. از هزاران هزار نخواهم ترسید که از هر سو بر من صف آراستهاند. (مزامیر ۱:۳-۶)
سه) مزامیر ۴۱، ۶۱، ۶۲ و ۶۳ نیز در این دوره نوشته شدهاند.
۲. آیات (۱۹-۲۳) دوستان وفادار داوود
پادشاه به اِتّای جِتّی گفت: «تو دیگر چرا با ما میآیی؟ بازگرد و نزد اَبشالوم پادشاه بمان، زیرا تو غریب هستی و از خانۀ خود نیز تبعید گشتهای. تو همین دیروز آمدی؛ آیا رواست که امروز تو را همراه خود آواره گردانم، حال آنکه خود نیز نمیدانم کجا میروم؟ بازگرد و برادرانت را نیز همراه خود ببر. محبت و وفا همراه تو باد.» ولی اِتّای در جواب پادشاه گفت: «به حیات خداوند و به حیات سرورم پادشاه سوگند که بهیقین هر جا سرورم پادشاه باشد، خواه در مرگ و خواه در حیات، بندهات نیز آنجا خواهد بود.» آنگاه داوود به اِتّای گفت: «پس، پیش برو.» بدین ترتیب اِتّای جِتّی با همۀ مردان و همۀ اطفالی که همراهش بودند، پیش رفتند. همۀ اهل آن دیار به هنگام گذر تمامی قوم، به آواز بلند میگریستند. پادشاه نیز از وادی قِدرون گذشت و همۀ قوم به سمت بیابان پیش رفتند.
الف. تو دیگر چرا با ما میآیی؟ در حالیکه داوود عبور هواداران وفادارش را تماشا میکرد، اِتّای جِتّی توجهاش را جلب کرد. داوود نمیتوانست بفهمد که چرا این خارجی تازهوارد خطر وفاداری آشکار به داوود را به جان خریده است.
ب. بازگرد و نزد اَبشالوم پادشاه بمان: داوود با پادشاه خواندن اَبشالوم نشان داد که به تاج و تخت نچسبیده است. در آن لحظه به نظر میرسید که اَبشالوم موفق خواهد شد، بنابراین داوود او را پادشاه نامید و آن را به خداوند واگذاشت.
ج. هر جا سرورم پادشاه باشد: منظور اِتّای داوود بود نه اَبشالوم. داوود به اِتّای گفت: «نزد پادشاه بمان.» اِتّای پاسخ داد: «این دقیقاً همان کاری است که قصد دارم انجام دهم و شما پادشاه هستید.»
د. خواه در مرگ و خواه در حیات، بندهات نیز آنجا خواهد بود: اِتّای به داوود وفادار بود حتی وقتی که به نظر میرسید وفاداری هزینه داشته باشد. وفاداری واقعی مشخص نمیشود مگر زمانی که وفاداری مستلزم پرداخت بهایی باشد.
یک) «به یاد داشته باشید، هر چه شورشیان بیشتری وجود داشته باشند، برای ما بیشتر ضروری است تا آشکارا به پادشاه خود وفادار باشیم.» (مکلارن)
دو) ما از وفاداری اِتّای چیزهای زیادی یاد میگیریم.
· وقتی داوود در سختی بود، اِتّای به او وفادار بود.
· اِتّای قاطعانه وفادار بود.
· اِتّای این کار را داوطلبانه انجام داد.
· اِتّای به داوود وفادار بود در حالیکه تازه به نزد داوود آمده بود.
· اِتّای این کار را به طور علنی انجام داد.
· اِتّای در حالی به داوود وفادار بود که میدانست سرنوشت داوود دیگر سرنوشت خود او است.
سه) «اگر اِتّای، جذب شخصیت داوود شده بود، هر چند خارجی و غریبه بود، احساس کرد که میتواند در زیر نام داوود زندگی کند و اعلام کرد که این کار را به هر شکل ممکن انجام خواهد داد. چقدر این اتفاق برای من و شما ممکن است بیفتد اگر بدانیم مسیح برای ما چه کارهایی انجام داده است، او کیست و سزاوار دریافت چه چیزی از دستان ما است، در این زمان با او عهد میبندیم ”چون خداوند همیشه زنده است، مطمئناً در هر جایی که خداوند و نجاتدهندۀ من حضور دارد، چه در مرگ و چه در زندگی، حتماً باید خادم او نیز همانجا باشد.“» (اسپرجن)
چهار) باید تصمیم بگیریم که هر جا که عیسی است، ما نیز خواهیم بود. او در آسمان زندگی میکند، ما هم همينطور خواهیم بود. او با اعضای کليسای خود است، ما هم همينطور خواهیم بود. او مشغول کارش است، ما هم همينطور خواهیم بود. او در کنار کودکان است، ما هم همينطور خواهیم بود.
ه. همۀ قوم به سمت بیابان پیش رفتند: سالها پیش داوود امنیت کاخ شائول را رها کرد تا بهعنوان یک فراری زندگی کند. آن دوران زندگی در بیابان داوود را آماده پادشاه شدن کرد. خدا داوود را به بیابان فرستاد تا همان کار را در زندگیاش ادامه دهد.
یک) «آه! ما دوست نداريم به قِدرون برویم. وقتی صحبت از مضیقه میشود، ما چقدر علیه رنج و به ویژه علیه بیآبرویی و تهمت مبارزه میکنیم! تعداد زیادی بودند که به زیارت رفته بودند، اما تحمل شرمساری برای آنها زیاد بود؛ آنان نمیتوانستند رفتن به درۀ قِدرون را تحمل کنند، نمیتوانستند تحمل کنند که ممکن است بهخاطر جلال خداوند بمیرند، پس بازگشتند.» (اسپرجن)
۳. آیات (۲۴-۲۶) تسلیم شدن داوود به تنبیه خداوند
اینک صادوق نیز همراه همۀ لاویانی بود که صندوق عهد خدا را حمل میکردند، و آنان صندوق خدا را بر زمین نهادند و اَبیّاتار قربانیها تقدیم کرد، تا آنگاه که همۀ مردم از شهر خارج شدند. سپس پادشاه به صادوق گفت: «صندوق خدا را به شهر بازگردان. اگر لطف خداوند شامل حال من شود، مرا باز خواهد آورد و اجازه خواهد داد تا هم صندوق و هم جایگاه سکونت او را ببینم. اما اگر بگوید: ”از تو خشنود نیستم“، در آن صورت آمادهام تا هر چه در نظرش پسند آید، با من بکند.»
الف. صادوق نیز همراه همۀ لاویانی بود که صندوق عهد خدا را حمل میکردند: کاهنان به داوود وفادار بودند، اگرچه احتمالاً در صورت موفقیت اَبشالوم برای آنها به معنای مرگ بود. این خوب بود که مردانی که میبایست از نظر روحانی نسبت به شرارت اَبشالوم و نیکویی داوود آگاه باشند، واقعاً نسبت به آن آگاه بودند.
ب. صندوق خدا را به شهر بازگردان: داوود به خدا اعتماد کرد، نه به صندوق عهد. او دستور داد صندوق به اورشلیم بازگردد و سرنوشت خود را در دست خدا قرار داد.
ج. اگر لطف خداوند شامل حال من شود، مرا باز خواهد آورد … اگر بگوید: ”از تو خشنود نیستم“، در آن صورت آمادهام تا هر چه در نظرش پسند آید، با من بکند: روح فروتن و تأدیب شدۀ داوود ثابت کرد که میداند خدا با او به عدالت برخورد میکند. داوود نه منفعلانه، بلکه بهصورت فعالانه تسلیم خدا شد.
۴. آیات (۲۷-۲۹) داوود کاهنان را پس فرستاد تا اطلاعات جمع کنند.
نیز پادشاه به صادوق کاهن گفت: «آیا تو نبی نیستی؟ به سلامت به شهر بازگرد، تو و اَبیّاتار و پسرانتان، یعنی اَخیمَعَص پسر تو و یوناتان پسر اَبیّاتار. من در معبر رود در بیابان، منتظر میمانم تا پیامی از جانب شما رسیده، مرا باخبر سازید.» پس صادوق و اَبیّاتار صندوق خدا را به اورشلیم بازگرداندند و آنجا ماندند.
الف. آیا تو نبی نیستی؟ داوود تشخیص داد که صادوق نبی است. مردی با بینش فراطبیعی ممکن است یک منبع اطلاعاتی ارزشمند برای داوود باشد.
۵. آیۀ (۳۰) داوود در کوه زیتون
اما داوود در حالی که گریان راه میپیمود، پای برهنه و سرِ پوشیده از دامنۀ کوه زیتون بالا میرفت. و کسانی نیز که با او بودند، جملگی سَرِ خود را پوشانیدند و در حالی که گریان راه میپیمودند، بالا رفتند.
الف. داوود در حالی که گریان راه میپیمود، پای برهنه و سرِ پوشیده از دامنۀ کوه زیتون بالا میرفت: هنگامیکه عیسی از شام آخر به باغ جتسیمانی برای دعا رفت، او در اصل همین مسیر داوود را پیمود. هم داوود و هم عیسی برای گناه رنج کشیدند هرچند عیسی مسیح برای گناهان ما رنج کشید و داوود برای گناه خودش رنج کشید.
ب. جملگی سَرِ خود را پوشانیدند و در حالی که گریان راه میپیمودند، بالا رفتند: اینها نشانههای عزاداری بود. داوود از شدت این مصیبت برای قوم، برای خانوادهاش و برای خودش آسیب دیده بود.
یک) این افسوس خوردن در مورد گذشته یا ناراحتی صرفاً بر سر عواقب گناهش نبود. «او از دانستن اینکه لایق این مجازات است، خرد میشد. میوۀ تلخ گناهی که کرده بود تمام زندگی پیش روی او را با تاریکی پر کرده بود. شجاعت و شادابی روح، او را ترک کرده بودند.» (مکلارن)
دو) «با توجه به تمام حقایق تقریباً مطمئن هستیم اشک داوود که در هنگام بالا رفتن از کوه زیتون جاری شده بود، به دلیل پشیمانی و فروتنی او بود، نه از روی خودخواهی. هرچند برای کار اَبشالوم هیچ توجیهی وجود نداشت، اما داوود همیشه حس گناه گذشته را در قلب خود حمل میکرد.» (مورگان)
سه) اين جمله نشان میدهد که داوود يک مرد نجاتیافته بود. برخی میگویند خدا به آسانی از گناه داوود گذشت در حالی که او سزاوار مجازات اعدام برای زنا و قتل بود. اگر خدا او را میبخشید و داوود را از آن مجازات نجات میداد، ممکن بود داوود دوباره این کار را انجام دهد. کسانیکه اینطور فکر میکنند، نمیدانند که فیض و بخشش در قلب فرد نجاتیافته چقدر کار میکند. گناه داوود تا همیشه همراه او بود و بهخاطر ترکیبی عجیب از قدردانی عمیق و وحشت از گناه بخشوده شده، داوود دیگر هرگز این کار را نکرد.
۶. آیات (۳۱-۳۷) داوود جاسوسانی به نزد اَبشالوم برای شنیدن اَخیتوفِل فرستاد.
به داوود خبر رسید که: «اَخیتوفِل نیز از جملۀ توطئهگرانی است که با اَبشالوماند.» پس داوود گفت: «ای خداوند، تمنا اینکه مشورتِ اَخیتوفِل را به حماقت بدل کنی.» چون داوود به قُلۀ کوه که محل پرستش خدا بود رسید، اینک حوشایِ اَرکی با پیراهن دریده و خاک بر سر ریخته، به استقبال او آمد. داوود به او گفت: «اگر همراه من بیایی برایم بار خواهی شد، ولی اگر به شهر بازگردی و به اَبشالوم بگویی: ”ای پادشاه، من خادم تو خواهم بود. چنانکه در گذشته خادم پدرت بودم، از این پس خادم تو خواهم بود“، آنگاه مشورت اَخیتوفِل را از برایم باطل خواهی کرد. صادوق و اَبیّاتارِ کاهن نیز در آنجا با تو خواهند بود. هر خبری که از کاخ پادشاه میشنوی، به صادوق و اَبیّاتارِ کاهن بازگو. اینک دو پسر ایشان، اَخیمَعَص پسر صادوق و یوناتان پسر اَبیّاتار، آنجا نزد آنها هستند. هر چه میشنوی، از طریق آنها برای من بفرست.» پس حوشای، دوست داوود، در همان دم که اَبشالوم وارد اورشلیم میشد، به شهر درآمد.
الف. ای خداوند، تمنا اینکه مشورتِ اَخیتوفِل را به حماقت بدل کنی: داوود میدانست که اَخیتوفِل بهطور معمول مشاور خوبی است، اما دعا کرد که به اَبشالوم مشاوره احمقانه بدهد.
یک) «این کار بر طبق همانکه گفته بود، انجام شد: قدرت دعای با ایمان زیاد است. ملکۀ مادر اسکاتلند گفته بود که بیشتر از لشکر مردان جنگی، از دعاهای جان ناکس [الاهیدان اصلاحطلب اسکاتلندی] میترسد.» (تِرَپ)
ب. داوود به قُلۀ کوه که محل پرستش خدا بود: زندگی داوود در خطر بود و او مجبور شد فرار کند. با اینحال او لحظهای در بالای کوه زیتون توقف کرد و به اورشلیم و خیمۀ خدا نگاه کرد و خدا را پرستش کرد. داوود میدانست پرستش همیشه مهم است و او میتواند در شرایط بد نیز پرستش کند.
ج. مشورت اَخیتوفِل را از برایم باطل خواهی کرد: داوود دستیار دیگرش حوشای را دوباره به اورشلیم فرستاد تا مشورت اَخیتوفِل به اَبشالوم را باطل کند.
د. اَبشالوم وارد اورشلیم میشد: اَبشالوم بهعنوان یک شورشی حیلهگر و شرور به اورشلیم آمد. داوود بهعنوان یک فاتح شجاع و نجیب به اورشلیم آمد (دوم سموئیل ۶:۵-۷). عیسی بهعنوان خادم-پادشاه به اورشلیم آمد (متی ۴:۲۱-۱۰).