فصل به فصل، آیه به آیه، استفاده آسان و همیشه رایگان!

دوم سموئیل باب ۱۸ – شکست اَبشالوم

شکست و مرگ اَبشالوم

۱. آیات (۱-۴) داوود سه فرمانده برای ارتش انتخاب کرد.

آنگاه داوود مردانی را که همراهش بودند، سان دید، و سردارانِ هزاره‌ها و سردارانِ صده‌ها بر ایشان برگماشت. و داوود لشکر را روانه کرد: یک سوّم را به دست یوآب، یک سوّم را به دست اَبیشای پسر صِرویَه برادر یوآب، و یک سوّم دیگر را به دست اِتّای جِتّی. و پادشاه لشکریان را گفت: «من خود نیز البته همراه شما می‌آیم.» ولی لشکریان گفتند: «تو همراه ما نخواهی آمد، زیرا اگر ما بگریزیم، کسی اهمیت نخواهد داد. اگر نیمی از ما هم بمیریم، کسی اهمیت نخواهد داد. اما تو چون ده‌هزار تن از مایی. پس بهتر آن است که ما را از شهر یاری رسانی.» پادشاه به آنان گفت: «آنچه در نظر شما نیکوست، خواهم کرد.» پس در حالی که پادشاه نزد دروازه ایستاده بود، تمامی لشکر در دسته‌های صد و هزار نفره بیرون رفتند.

الف. داوود مردانی را که همراهش بودند، سان دید، و سردارانِ هزاره‌ها و سردارانِ صده‌ها بر ایشان برگماشت: داوود می‌دانست لشکرش را چگونه سازماندهی کند. او آنها را به سه لشکر به رهبری یوآب، ابیشای و اِتّای جتی تقسیم کرد.

ب. من خود نیز البته همراه شما می‌آیم: داوود مي‌دانست که مسئولیت فرماندهی آن نبرد بر عهده اوست. او نمی‌خواست اشتباه قبلی خود را تکرار کند که در وقت مقتضی به میدان نبرد نرفت (دوم سموئیل ۱:۱۱).

ج. تو همراه ما نخواهی آمد: اطرافیان داوود به او اجازه ندادند که برای نبرد همراه با لشکر  برود. سه دلیل وجود داشت که آنها بر این موضوع اصرار داشتند:

·      زندگی او با ارزش‌تر بود (تو چون ده‌هزار تن از مایی).

·      او می‌توانست به آنها از پشت جبهه یاری رساند (بهتر آن است که ما را از شهر یاری رسانی).

·      می‌دانستند که برای داوود مبارزه با پسر خودش، اَبشالوم، سخت خواهد بود.

د. آنچه در نظر شما نیکوست، خواهم کرد: داوود یکدنده نبود. او می‌دانست چگونه به توصیه‌های خوب دیگران گوش کند. او از رهبری دست نکشید؛ بلکه با گوش دادن به نصيحت عاقلانه اطرافيانش رهبري درست را به عمل آورد.

ه. در حالی که پادشاه نزد دروازه ایستاده بود، تمامی لشکر در دسته‌های صد و هزار نفره بیرون رفتند: آنها حاضر بودند به‌خاطر پادشاه خود فداکاری کنند و خطر را به جان بخرند. سرسپردگی آنها به داوود نمونه‌ای است از نحوه سرسپردگی ایمانداران به شاه پادشاهان، عیسی مسیح.

 

۲. آیه (۵) دستور داوود به سه فرمانده

پادشاه به یوآب و اَبیشای و اِتّای فرمان داده، گفت: «به‌خاطر من با اَبشالوم جوان به نرمی رفتار کنید.» و چون پادشاه به تمامی سرداران دربارۀ اَبشالوم فرمان می‌داد، همۀ لشکریان شنیدند.

الف. پادشاه به یوآب و اَبیشای و اِتّای فرمان داده: داوود تصریح کرد که اَبشالوم باید زنده دستگیر شود و نباید به هیچ‌وجه با او بدرفتاری کنند.

ب. همۀ لشکریان شنیدند: داوود این فرمان را در حضور همه قوم صادر کرد تا اطمینان حاصل شود که فرمانده‌ها احساس تعهد بیشتری برای اجرای دستور او بکنند.

 

۳. آیات (۶-۸) لشکریان ابشالوم شکست خوردند.

پس لشکر به مقابله با اسرائیل به صحرا بیرون رفت، و جنگ در جنگل اِفرایِم درگرفت. لشکریان اسرائیل در آنجا از خادمان داوود شکست خوردند. آن روز کشتار عظیمی شد، و بیست هزار مرد از پا درآمدند. باری، جنگ بر تمامی آن دیار گسترده شد، و آن روز آنان که جنگل در کام کشید بیش از کسانی بودند که به شمشیر فرو بلعیده شدند.

الف. پس لشکر به مقابله با اسرائیل به صحرا بیرون رفت: خادمان داوود علیه اسرائیل جنگیدند، زیرا اسرائیل به داوود وفادار نبود. اسرائیل با جذبه و قدرت اَبشالوم اغوا شد.

ب. لشکریان اسرائیل در آنجا از خادمان داوود شکست خوردند: می‌توان گفت رهبری با‌تجربه داوود و فرمانده‌هانش دلیل اصلی پیروزی قاطع آنها بوده است.

یک) «داوود ترتیبی داده بود که نبرد حتماً در این ناحیه صورت گیرد، جایی که تجربه و شجاعت فردی هر سرباز بیش از تعداد آنها اهمیت داشت.» (بالدوین)

ج. آن روز آنان که جنگل در کام کشید بیش از کسانی بودند که به شمشیر فرو بلعیده شدند:  این عبارت دلالت بر این دارد که خدا به روش‌های غیرمعمول به نفع داوود جنگیده بود. به نظر می‌رسید سربازان وفادار به اَبشالوم توسط جنگل «بلعیده» شده بودند.

یک) « نه تنها با شمشیر هلاک شدند، بلکه در میان بلوط‌های انبوه و بیشه‌های درهم پیچیده جنگل، جایی که صخره‌های مخوف و غارهای عمیق پنهان شده بودند، از بین رفتند. شورشیان با وحشتی دیوانه‌وار وارد جنگل شدند که سرآغاز شکستی کامل بود.» (اسپرجن)

دو) «به طور کلی انتظار می‌رفت، هنگامی که لشکر اَبشالوم شکست خورد، آنها به جنگل بگریزند، به درون چاله‌ها، باتلاق‌ها و مانند آن سقوط کنند، در شاخ و برگ گیر بیفتند و به دست مردان داوود کشته شوند؛ اگر چه کلدانيان، سرياني‌ها و عرب‌ها باور داشتند که حیوانات درنده جنگل آنها را بلعیدند.» (کلارک)

 

۴. آیات (۹-۱۷) یوآب اَبشالوم را کشت.

از قضا اَبشالوم به خادمان داوود برخورد. او بر قاطر خود سوار بود. قاطر زیر شاخه‌های قطور درخت بلوط بزرگی رفت و سرِ اَبشالوم در میان درخت بلوط گرفتار شد، به گونه‌ای که میان آسمان و زمین آویزان گشت؛ ولی قاطری که زیرش بود، به راه خود ادامه داد. مردی این را دید و به یوآب خبر داده، گفت: «اینک اَبشالوم را دیدم که در میان درخت بلوطی آویزان است.» یوآب به مردی که این خبر را آورده بود، گفت: «تو که او را دیدی، چرا همانجا او را بر زمین نزده، نکشتی؟ اگر چنین کرده بودی، ده مثقال نقره و کمربندی به تو پاداش می‌دادم.» ولی آن مرد به یوآب گفت: «حتی اگر هزار مثقال نقره هم در دستم می‌گذاشتند، باز دست خود را بر پسر پادشاه دراز نمی‌کردم؛ زیرا پادشاه در گوشِ ما به تو و اَبیشای و اِتّای فرمان داده، گفت: ”به‌خاطر من، مراقب جان اَبشالوم جوان باشید. “وانگهی، اگر خیانتکارانه برای گرفتن جان او دست به عمل می‌زدم، از آنجا که چیزی از پادشاه پنهان نمی‌مانَد، تو خود نیز خویشتن را از من کنار می‌کشیدی.» یوآب گفت: «بیش از این با تو معطل نخواهم ماند.» پس سه نیزه به دست گرفت و آنها را در قلب اَبشالوم که هنوز زنده در میان درخت بلوط بود، فرو برد. ده جوان سلاحدارِ یوآب نیز دور اَبشالوم را گرفتند و او را زده، کشتند. آنگاه یوآب کَرِنا نواخت و لشکریان از تعقیب اسرائیل بازگشتند، زیرا یوآب آنان را بازداشت. ایشان اَبشالوم را برگرفته، در گودالی بزرگ در جنگل افکندند و بر او توده‌ای بس بزرگ از سنگ بر پا داشتند. آنگاه تمامی اسرائیل هر یک به خانۀ خود گریختند.

الف. او بر قاطر خود سوار بود: غرور اَبشالوم او را در این نبرد بر علیه مشورت خردمندانه اَخیتوفِل قرار داد، (دوم سموئیل ۱:۱۷-۱۴). اَبشالوم به نظر فرمانده بزرگی نمی‌رسید، چرا که سوار قاطر به میدان نبرد رفت.

ب. سرِ اَبشالوم در میان درخت بلوط گرفتار شد، به گونه‌ای که میان آسمان و زمین آویزان گشت: اَبشالوم به دلیل قیافه خوب و موهای پرپشت مورد توجه مردم بود (ذوم سموئیل ۲۶-۲۵:۱۴). آنچه باعث افتخار او بود در حال حاضر دلیل بدبختی او شد، اَبشالوم واقعاً  با موهای خود میان شاخه‌های درختان جنگل گرفتار شد.

یک آدام کلارک اشاره می‌کند که متن به‌طور مشخص بیان نمی‌کند که اَبشالوم با موهایش‌ گیر افتاده است -این یک فرض است. این احتمال وجود دارد که از گردن  گرفتار شده باشد. با این وجود، تصویری که از اَبشالوم در ذهن می‌آید نمای آویزان شدن او از درخت است: «پس او بین آسمان و زمین آویزان شده بود، که نمادی از طرد شدن او از سوی آسمان و زمین است.» (تِرَپ)

دو) «پایان کار اَبشالوم با وحشت مزین شده بود. هنگامی که در شاخه‌های درخت بلوط گرفتار شد، به فکر بریدن موهایش با ضربه شمشیر افتاد، اما ناگهان  زیر پای خود دهانه جهنم را دید، و ترجیح داد بر روی درخت آویزان باشد تا اینکه خود را زنده به ژرفای بی‌پایان، پرتاب کند. جرم ابشالوم در واقع، به‌قدر کافی سنگین بود که سزاوار شدیدترین حد شکنجه باشد، به همین دلیل او از معدود یهودیانی است که جایی در جهان آینده ندارد.» (گینزبرگ، افسانه‌های یهودیان).

ج. اَبشالوم را دیدم که در میان درخت بلوطی آویزان است: هنگامی که این موضوع به یوآب گزارش شد، فرمانده تعجب کرد که چرا آن مرد بلافاصله اَبشالوم را نکشت. او پاسخ داد که این کار را از روی اطاعت از داوود و وفاداری به او انجام نداده است.

یک) یوآب وعده داد به کسی که اَبشالوم را بکشد هم پاداش و هم ترفیع دهد (ده مثقال نقره و کمربندی به تو پاداش می‌دادم). با این حال، آن مرد این کار را از روی وفاداری به داوود انجام نداد.

دو) «کمربند نظامی، زینت اصلی یک سرباز محسوب می‌شد، و در تمام ملل عهد باستان بسیار باارزش بود؛ همچنین هدیهای ارزشمند بود که بین فرماندهان رد و بدل می‌شد.» (کلارک)

د. سه نیزه به دست گرفت و آنها را در قلب اَبشالوم که هنوز زنده در میان درخت بلوط بود، فرو برد: یوآب از حمله به اَبشالوم درنگ نکرد، هر چند می‌دانست که داوود او را از این کار منع کرده بود. یوآب باور داشت که به نفع داوود و اسرائیل است که با اَبشالوم عادلانه رفتار کند، نه با بخشش.

یک) اَبشالوم فقط آنچه لياقتش بود را دريافت کرد. او یک قاتل، خائن و متجاوز بود. یوآب می‌دانست که داوود عموماً نسبت به فرزندانش سختگیری نمی‌کند و هرگز اَبشالوم را مجازات نخواهد کرد. «او رفتار داوود نسبت به پسرانش را دیده بود که مشخصه آن نبود انضباط بود. برای منافع عالی پادشاهی دست او به قصد کشتن اَبشالوم بالا رفت.» (مورگان)

دو) می‌توانیم استدلال کنیم که ارزیابی یوآب دقیق بود، اما از نظر اخلاقی موجه نبود. او به‌درستی تشخیص داد که مرگ ابشالوم می‌تواند به نفع داوود و اسرائیل باشد. با این حال، او اشتباه کرد که از پادشاه داوود، که از طرف خدا منصوب شده بود، نافرمانی کرد. از نحوه مواجهه داوود با شائول پادشاه می‌فهمیم که خدا می‌تواند با کسانی که در جایگاه اقتدار هستند مواجه شود، و لزومی ندارد از آنها سرپیچی کنیم، مگر اینکه دستور کتاب‌مقدس یا برگرفته از وجدان پاک باشد.

سه) «ابشالوم، مدت‌ها پیش، می‌بایست به دست عدالت کشته می‌شد؛ و اکنون در آخرين اقدام شورشی‌اش تمام جناياتش متوجه او می‌شود. با این حال، در شرایط کنونی، عمل یوآب پستی، بی‌فایی و قتلی بزدلانه بود.» (کلارک)

چهار) کنایه قابل توجهی در این واقعیت وجود دارد که زندگی اَبشالوم، پسر سرکش، از طریق اقدام تمردآمیز یوآب، به پایان رسید. اَبشالوم عواقب اعمال خود را دریافت کرد، در حالی که یوآب به دلیل نقش خود در مرگ اَبشالوم، هم به خدا و هم در نهایت، به داوود پاسخگو بود (اول پادشاهان ۵:۲-۶).

ه. ده جوان سلاحدارِ یوآب نیز دور اَبشالوم را گرفتند و او را زده، کشتند: اَبشالوم حتی با فرو رفتن سه نیزه هنوز زنده بود، زیرا واژه قلب، در اینجا، به جای اندام داخلی خاص اشاره‌ کلی به میانه بدن دارد.

یک) «از آنجا که که با ده متعه پدرش همبستر شده بود، اکنون به دست این ده جوان اندک جانی که در او باقی مانده بود، از بدنش خارج شد.» (تِرَپ)

و. اَبشالوم را برگرفته، در گودالی بزرگ در جنگل افکندند و بر او توده‌ای بس بزرگ از سنگ بر پا داشتند: هدف یوآب این بود که از تبدیل شدن بدن اَبشالوم به نماد الهام برای سایر پیروان یا شورشیان احتمالی در آینده جلوگیری کند.

ز. آنگاه تمامی اسرائیل هر یک به خانۀ خود گریختند: این جمله یعنی ارتش اَبشالوم به طور کامل عقب‌نشینی کرد. نیروهای داوود در آن روز کاملاً پیروز شدند.

 

۵. آیۀ (۱۸) ستون اَبشالوم

اَبشالوم در ایام حیات ستونی به جهت خود گرفته، در ’درۀ پادشاه‘ بر پا داشته بود، زیرا می‌گفت: «پسری ندارم که نام مرا زنده نگاه دارد.» او آن ستون را به نام خود نامگذاری کرد. پس تا به امروز، به بنای یادبود اَبشالوم معروف است.

الف. اَبشالوم در ایام حیات ستونی به جهت خود گرفته: اين کاری است که ما از مردی خود‌محور و خود‌شیفته مثل اَبشالوم انتظار داريم. یوآب مطمئن شد که اَبشالوم در هنگام مرگ هیچ‌گونه یادبودی نداشته باشد، اما اَبشالوم برای خود در زمان حیاتش یادبودی ساخت.

ب. پسری ندارم که نام مرا زنده نگاه دارد: اَبشالوم سه پسر داشت (دوم سموئیل ۲۷:۱۴). از اين جمله متوجه می‌شویم که آنها قبل از اَبشالوم، مرده بودند.

 

 داوود خبر مرگ اَبشالوم را شنید.

۱. آیات (۱۹-۲۷) دو نفر دویده نتیجه جنگ را به داوود گفتند.

آنگاه اَخیمَعَص پسر صادوق گفت: «حال دویده، پادشاه را مژده رسانم که خداوند دادِ او را از دشمنانش ستانده است.» یوآب به او گفت: «تو امروز مژده‌رسان نیستی. روز دیگر مژده خواهی برد، ولی امروز چنین نخواهی کرد، زیرا پسر پادشاه مرده است.» آنگاه یوآب به مردی کوشی گفت: «برو و پادشاه را از آنچه دیده‌ای، باخبر ساز.» مرد کوشی به یوآب تعظیم کرده، بیرون دوید. اَخیمَعَص پسر صادوق دوباره به یوآب گفت: «هر چه پیش آید، تمنا اینکه بگذاری من نیز از پی مردِ کوشی بدوم.» ولی یوآب پاسخ داد: «پسرم، چرا می‌خواهی بدوی؟ حال آنکه برای خبر تو مژدگانی نخواهد بود.» اَخیمَعَص گفت: «هر چه پیش آید، من خواهم دوید.» پس یوآب به او گفت: «بدو!» آنگاه اَخیمَعَص از راه دشت دوید و از مرد کوشی پیش افتاد. داوود میان دو دروازه جلوس کرده بود. دیدبان به بام دروازه‌‌ای که کنار حصار بود، برآمد و چشمانش را برافراشته، دید که اینک مردی به تنهایی می‌دود. دیدبان آواز خود را بلند کرده، پادشاه را خبر داد. پادشاه گفت: «اگر تنهاست، مژده می‌آورد.» آن مرد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. اندکی بعد، دیدبان مردی دیگر را دید که او نیز می‌دوید. پس دربان را ندا در داده، گفت: «اینک مردی دیگر نیز به تنهایی می‌دود!» پادشاه گفت: «او نیز مژده می‌آورد.» دیدبان گفت: «دویدن اوّلی در نظرم همچون دویدن اَخیمَعَص پسر صادوق است.» پادشاه گفت: «او مردی نیک است و خبر خوش می‌آور.»

الف. تو امروز مژده‌رسان نیستی: اخیمَعَص می‌خواست خبر پیروزی اسرائیل و مرگ اَبشالوم را به داوود برساند. اما یوآب می‌خواست اخیمعص، پسر صادوق، را از زیر بار مسئولیت رساندن خبر بد نجات دهد.

ب. اَخیمَعَص از راه دشت دوید و از مرد کوشی پیش افتاد: اَخیمعص سریع‌تر از دونده دیگر بود. از آنجا که پیام‌رسان کسی بود که داوود می‌شناخت (اخیمعص)، او فرض کرد که حامل خبر خوبی است (او مردی نیک است و خبر خوش می‌آورد).

 

۲. آیات (۲۸-۳۲) داوود از مرگ اَبشالوم به‌وسیله مرد کوشی آگاه شد.

آنگاه اَخیمَعَص خطاب به پادشاه ندا در داده، گفت: «سلام!» سپس پادشاه را تعظیم کرده، در برابر او روی بر زمین نهاد و گفت: «متبارک باد یهوه، خدای تو که کسانی را که دست خود را بر سرورم پادشاه دراز کرده بودند، تسلیم کرده است.» پادشاه گفت: «آیا اَبشالوم جوان به سلامت است؟» اَخیمَعَص پاسخ داد: «آنگاه که یوآب، خادم پادشاه و خدمتگزارت را می‌فرستاد، هنگامۀ عظیمی دیدم، ولی درنیافتم چه بود.» پادشاه گفت: «بیا و اینجا بایست.» پس رفت و ایستاد. سپس مرد کوشی رسید و گفت: «ای سرورم، پادشاه، مژده دارم! خداوند امروز دادِ تو را از همۀ کسانی که بر ضد تو برخاستند، ستانده است.» پادشاه از مرد کوشی پرسید: «آیا اَبشالوم جوان به سلامت است؟» او پاسخ داد: «باشد که دشمنان سرورم پادشاه و هر که برای زیان رساندن به تو برخیزد، به سرنوشت آن جوان دچار شود.»

الف. آیا اَبشالوم جوان به سلامت است؟ اين تنها نگراني داوود بود در حالی که می‌بایست بیشتر نگران اسرائیل همچون یک ملت می‌بود تا پسر خائنش. در عین حال، پرسش داوود نمونه‌ای از پیوند بزرگ عاطفی بین والد و فرزند، و بین خدا پدر ما و فرزندانش است.

یک) «می‌توانست بپرسد: “آیا مرد جوان ابشالوم مرده است؟ چرا که اگر او از سر راه برداشته شود، صلح در پادشاهی من برقرار خواهد داشت و آرامش به زندگی من می‌آید. اما نه، او یک پدر است و باید فرزندان خودش را دوست داشته باشد. ما درباره پدر صحبت می‌کنیم؛ و محبت پدر حتی در برابر دشمنی پسر می‌تواند پایدار بماند.» (اسپرجن)

دو) «حتی اگر فرزندان ما در اعماق گناه بیفتند، فرزندان ما می‌مانند. ممکن است خدای ما را مسخره کنند؛ ممکن است قلب ما را با شرارت خود زخمی کنند؛ در حالی که نمی‌توانیم از اعمال آنها چشم پوشی کنیم، اما در عین حال نمی‌توانیم آنها را فرزند خود ندانیم یا تصویرشان را از قلب خود پاک کنیم.» (اسپرجن)

ب. هنگامۀ عظیمی دیدم، ولی درنیافتم چه بود: در مقایسه با کوشی، اَخیمعص دونده بهتری بود ،اما پیام‌رسان خوبی نبود چون پیامش را درست نمی‌دانست. یک پیام را می‌توان به زیبایی ارائه داد، اما مسئولیت اصلی پیام‌رسان این است که پیام را درست دریافت کند.

ج. باشد که دشمنان سرورم پادشاه و هر که برای زیان رساندن به تو برخیزد، به سرنوشت آن جوان دچار شود: کوشی بدون اینکه مستقیم بگوید، اَبشالوم مرده است، پیام را به داوود رساند.

 

۳. آیۀ (۳۳) عزاداری بزرگ داوود

پادشاه به خود لرزید و به اتاق بالای دروازه رفته، بگریست. او راه می‌رفت و می‌گفت: «ای پسرم، اَبشالوم! ای پسرم! ای پسرم، اَبشالوم! کاش من به جای تو می‌مردم. ای اَبشالوم، ای پسرم! ای پسرم!»

الف. پادشاه به خود لرزید: در زبان عبری به خود لرزید، دلالت بر لرزش شدید بدن دارد. داوود با شنیدن خبر مرگ اَبشالوم کاملاً نابود شد.

یک) داوود به خود لرزید زیرا می‌دانست خود او خاکی را تأمین کرد که این تراژدی در آن به بار نشست.

·       این خاک از فرزندپروری افراط‌گونه داوود حاصل شد.

·       این خاک از گناه داوود با بتشِبَع و قتل اوریا حاصل شد و پس از آن اتفاق، خدا به داوود وعده داد: «شمشیر از خانۀ تو هرگز دور نخواهد شد، زیرا مرا خوار شمردی و زن اوریای حیتّی را برای خود به زنی گرفتی.من از میان اهل خانه‌ات بدی بر تو خواهم آورد.» (دوم سموئیل ۱۰:۱۲-۱۱)

·       این خاک از زیاده‌روی گناه‌آلود خود داوود در شهوت‌رانی وسرکشی‌های  کوچک‌تر او علیه خدا حاصل شد، که این گناهان و ضعف‌ها در پسران او شدیدتر شد.

دو) غم و اندوه داوود به ما نشان می‌دهد کافی نیست که والدین فرزندانشان را به دینداری تعلیم دهند؛ آنها ابتدا باید خود دینداری را بیاموزند. «نمی‌توانیم شاهد این رنج بزرگ داوود باشیم بدون اینکه درس مهمی که درباره مسئولیت والدین می‌دهد را درک کنیم، درس‌هایی که ابتدا باید خودمان به‌خاطر فرزندانمان یاد بگیریم.» (مورگان)

ب. ای پسرم، اَبشالوم! ای پسرم! ای پسرم، اَبشالوم! داوود برای اَبشالوم بسیار سوگواری کرد زیرا او واقعاً پسرش بود. داوود گناهان خود را دید، ضعف‌ها وسرکشی‌هایش که به طرز بدتری در اَبشالوم ظاهر شد.

یک) «همه چیز در این داستان در فریاد دلخراش داوود بر جسد بی‌جان پسرش شکل می‌گیرد و به اوج خود می‌رسد. او کلمه «پسرم» را پنج بار تکرار کرد.» (مورگان)

دو) «در این گفته مطمئناً نکته عمیق‌تری نسبت به تکرار صرف ناشی از اندوه شخصی نهفته بود. پدر به میزان مسئولیت خود در قبال اعمال پسرش اذعان داشت. گویی می‌خواهد بگوید: او در حقیقت، پسر من است؛ ضعف‌های او منعکس‌کننده ضعف‌های من است، احساسات او منعکس‌کننده احساسات من است، گناهان او با گناهان من در هم تنیده شده است.» (مورگان)

ج. کاش من به جای تو می‌مردم: داوود می‌خواست به جای پسر سرکش خود بمیرد. کاري که داوود نمي‌توانست انجام بدهد، خداوند با مرگ به جاي گناهکاران سرکش انجام داد.

یک) «بنابراین در ناله داوود، ما در واقع ناله خدا را می‌شنویم، برای فرزندان گمشده‌اش. او می‌خواهد که احیا کند، او می‌خواهد که نجات دهد.» (اسمیت)

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Ut elit tellus, luctus nec ullamcorper mattis, pulvinar dapibus leo.