فصل به فصل، آیه به آیه، استفاده آسان و همیشه رایگان!
دوم تواریخ باب ۱۸ – یهوشافاط، اَخاب و میکایا
یهوشافاط به سامره، پایتخت پادشاه شمالی اسرائیل میرود.
۱. آیهٔ (۱) اتحادِ ناحکیمانهٔ یهوشافاط با اَخاب.
باری، یِهوشافاط دولت و حشمت عظیمی داشت، و به واسطۀ وصلتی، با اَخاب پیمان دوستی بست.
الف. یِهوشافاط دولت و حشمت عظیمی داشت: بهخاطر دینداریِ شخصی یهوشافاط (دوم تواریخ ۱:۱۷-۴) و دینداری عمومی (دوم تواریخ ۷:۱۷-۱۰)، خدا یهوشافاط را برکت داد و او را بین ممالک همسایه ترفیع داد.
ب. به واسطۀ وصلتی، با اَخاب پیمان دوستی بست: روش مرتبط ساختن پادشاهیها (قلمروها) با پیوند ازدواج در دنیای باستان بسیار معمول بود، اما با اینحال سیاستی غیرحکیمانه برای یهوشافاط محسوب میشد. حکیمانهترین استراتژی برای مراقبت از حکومتش اطاعت بود، نه سازش با اخاب، پادشاه بیدین و زنش ملکه ایزابل بود.
یک) اول پادشاهان ۲۹:۱۶-۳۳ میگوید که اَخاب چقدر بد بود. او پرستش تازهٔ خدایان بتپرست را برگزید. یَرُبُعام (اولین پادشاه قبایل شمالی) گفت، «من خداوند را میپرستم، ولی به روش خود.» اَخاب گفت «میخواهم خداوند را به فراموشی بسپارم و بَعَل را پرستش کنم.»
دو) اَخاب توسط زن فینیقیِ خود به شرارت ترغیب شد. «اَخاب مردی ضعیف و ابزار دست زنی حیلهگر، بیپروا و بیرحم بود: مردان ضعیف به تحریک شخصی بدتر، اما قویتر از خود، گاهی مرتکب جرائمی میشوند که نظیر آنها دیده نشده است.» (مِیِر)
۲. (۲-۳) اخاب توجه خود را جلب راموت جِلعاد میکند.
او پس از سالی چند، نزد اَخاب به سامِرِه رفت. اَخاب برای او و مردمی که همراهش بودند، گوسفندان و گاوان بسیار ذبح کرد و او را به حمله بر راموتجِلعاد برانگیخت. اَخاب پادشاه اسرائیل از یِهوشافاط پادشاه یهودا پرسید: «آیا با من به راموتجِلعاد بر خواهی آمد؟» یِهوشافاط پاسخ داد: «من چون تو و قوم من چون قوم تواَند، پس در جنگ با تو همراه خواهیم شد.»
الف. او را به حمله بر راموتجِلعاد برانگیخت: پیشتر، پادشاه آرام قول داده بود که برخی از شهرها را به اسرائیل بازگرداند (اول پادشاهان ۳۴:۲۰) و این وعده در ازای رأفت و بخشش پس از شکست در نبرد داده شده بود. ظاهراً، این یکی از شهرهایی بود که بِنهَدد هرگز به اسرائیل بازنگرداند و از نظر استراتژیک در ناحیهای مهم قرار داشت.
ب. آیا با من به راموتجِلعاد بر خواهی آمد؟ اخابْ پادشاه اسرائیل از یهوشافاط پادشاه یهودا خواست در منازعه بر علیه اَرام به او کمک کند. منطقی بهنظر میآمد، چون راموتجِلعاد ۶۴ کیلومتر با اورشلیم فاصله داشت.
۳. آیات (۴-۸) یهوشافاط پیشنهاد داد که خدا را در این مسائل بجویند.
و یِهوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت: «تمنا اینکه امروز در این باره از کلام خداوند مشورت بجویی.» پس پادشاه اسرائیل انبیا را که چهار صد تن بودند، گرد آورد و از آنان پرسید: «آیا به جنگ با راموتجِلعاد برآییم، یا اینکه بازایستم؟» گفتند: «برآی، زیرا خدا آن را به دست پادشاه تسلیم خواهد کرد.» اما یِهوشافاط پرسید: «آیا در اینجا نبی دیگری از جانب خداوند نیست که از او سؤال کنیم؟» پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «مردی دیگر هست، میکایا نام، پسر ایملَه، که به واسطۀ او میتوان از خداوند مسئلت کرد. اما من از او بیزارم، زیرا همیشه دربارۀ من به بدی نبوت میکند نه به نیکویی.» یِهوشافاط گفت: «پادشاه چنین نگوید.» پس پادشاه اسرائیل یکی از صاحبمنصبان خود را فرا خواند و گفت: «بیدرنگ میکایا پسر ایملَه را بدینجا بیاور.»
الف. تمنا اینکه امروز در این باره از کلام خداوند مشورت بجویی: با در نظر داشتن رابطهٔ متضاد بین اَخاب و انبیای یهوه، یهوشافاط از اَخاب تقاضایی جسورانه داشت. تعجبآور نبود که اَخاب انبیایی را انتخاب کرد که آنچه میخواهد را به او میگویند.
الف. «یهوشافاط خود را وقف آن تجارت کرده بود (دوم تواریخ ۳:۱۸) و اگرچه در ادامه هدایتی که به او شده بود را نادیده گرفت (دوم تواریخ ۲۸:۱۸)، ولی باز دین یهوه را تا حدی نگاه داشت که “مشورت خداوند” را بجوید.» (پِیْن)
ب. برآی، زیرا خدا آن را به دست پادشاه تسلیم خواهد کرد: وقتی اَخاب انبیا را گرد آورد، آنها به انبیای خداوند وفادار نبودند. این انبیا بهدنبال خشنود نمودن پادشاهان خود بودند و بهدنبال این بودند که به آنها آنچه میخواهند بشنوند را بگویند. یَهوشافاط همچنان میخواست از انبیای یهوه خداوند بشنود (آیا در اینجا نبی دیگری از جانب خداوند نیست که از او سؤال کنیم؟).
یک) تراپ این جمع انبیا را اینچنین توصیف میکند «شورای همگان».
ج. اما من از او بیزارم، زیرا همیشه دربارۀ من به بدی نبوت میکند نه به نیکویی: اَخاب از قاصد بهخاطر پیغامش بیزار بود. نزاعِ اصلی او با خدا بود، ولی بر تنفر خود نسبت به میکایا تمرکز نمود. با این حال وقتی پادشاه یهودا به اَخاب توصیه کرد که باید به میکایای نبی گوش دهد، او به آن کار مایل بود.
۴. آیات (۹-۱۱) درسی از انبیای بیوفا.
پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط پادشاه یهودا هر یک ردای شاهی بر تن، در خرمنگاه نزد دروازۀ ورودی سامِرِه بر تخت خود نشسته بودند، و همۀ انبیا در حضورشان نبوت میکردند. صِدِقیا پسر کِنعَنَه شاخهایی آهنین برای خود ساخته بود و میگفت: «خداوند چنین میگوید: ”با اینها اَرامیان را خواهی زد تا به تمامی نابود شوند.“» انبیا جملگی همین نبوت را میکردند و میگفتند: «به راموتجِلعاد برآی و پیروز شو، زیرا خداوند آن را به دست پادشاه تسلیم خواهد کرد.»
الف. در خرمنگاه نزد دروازۀ ورودی سامِرِه بر تخت خود نشسته بودند: این قسمت سنّت باستانی در محفل توجه قرار گرفتن و تصمیمگیری در دروازهٔ شهر را نشان میدهد. حتی تختهایی بود که مقامات میتوانستند بر دروازههای شهر سامِرِه بر آنها بنیشنند.
ب. خداوند چنین میگوید: این انبیای بیوفا (مثل صِدِقیا) در نام خداوند نبوت میکردند، ولی صادقانه چنین نمیکردند. بسیاری از مفسرین بر این باورند که انبیای بتپرست و شاید نمایندگان اَشیر یا دیگر خدایان یا الهههای بتپرست بودند. اما با این حال، در نام خداوند نبوت میکردند. بهتر است که آنها را انبیای بتپرست در نظر نگرفت، بلکه آنها را انبیای دروغین خدای حقیقی دانست.
یک) شاید آنها پیروانِ حقیقتی یهوه بودند که بهوسیله توبهٔ خالصانه اما سطحی سه سال پیش توسط اَخاب اغوا شدند (اول پادشاهان ۲۷:۲۱-۲۹). سپس بیچون و چرا با اَخاب همسو شدند. سه سال بعد از آن نیز مایل بودند که اگر اَخاب میخواست، نزد او نبوتی دروغین کنند.
ج. با اینها اَرامیان را خواهی زد تا به تمامی نابود شوند: صِدِقیا از ابزار آشنای انبیای باستان استفاده کرد: درس عینی (مترجم: نوعی روش تدریس است که آموزگار در آن از اشیاء برای آموزش استفاده میکند.) او از شاخهای آهنین استفاده کرد تا هجوم دو نیروی مهیب را توصیف کند، سپاهیانی که اَرامیان را ریشهکَن میکردند. صِدِقیا توافق ۴۰۰ نبی دیگر را نیز داشت (انبیا جملگی همین نبوت را میکردند).
یک) «چنین نمایشهایی روش معمول نبوت مکاشفهای است (مقایسه شود با ارمیا ۲۷-۲۸)، در این موقعیت شاخ نمادی از قدرت است.» (سِلْمان)
دو) این باید نمایشی واضح و سرگرمکننده میبود. میتوانیم مطئمن باشیم هنگامیکه صدقیا از شاخهای آهنین استفاده کرد تا حرف خود را بهخوبی بیان کند، قطعاً نگاه همهٔ مردم بر او بود. و مسلماً وقتی ۴۰۰ نبی در مورد موضوعی موافقت میکردند، بسیاری قانع میشدند ولی مهم نبود که چقدر بیان آنها قدرتمند و قانعکننده باشد، به هر نحو، پیغام آنها وفادارانه نبود.
۵. آیات (۱۲-۱۵) نبوت میکایا، نبی وفادار.
پیکی که در پی میکایا رفته بود، به او گفت: «اینک انبیا یکصدا دربارۀ پادشاه نیکو میگویند. تمنا اینکه سخن تو نیز همچون سخن ایشان باشد، و کلامی نیکو بگویی.» اما میکایا گفت: «به حیات خداوند سوگند که هرآنچه خدای من گوید، همان را خواهم گفت.» پس چون نزد پادشاه آمد، پادشاه وی را گفت: «ای میکایا، آیا به جنگ با راموتجِلعاد برآییم، یا اینکه بازایستم؟» پاسخ داد: «برآیید و پیروز شوید، زیرا که ایشان به دست شما تسلیم خواهند شد.» پادشاه به او گفت: «چند بار تو را سوگند دهم که جز حقیقت چیزی به نام خداوند به من مگویی؟»
الف. به حیات خداوند سوگند که هرآنچه خدای من گوید، همان را خواهم گفت: دستیار اَخاب پادشاه تلاش کرد میکایا را متقاعد کند تا حرفی موافق ۴۰۰ نبی دیگر بزند. میکایا او را مطمئن کرد که آنچه خدا به او گفته است را تکرار خواهد کرد.
یک) صحنهای دگرگونکننده بود. میکایا از زندان بیرون آورده شد (اول پادشاهان ۲۶:۲۲ اشاره میکند که او از زندان آزاد شد). نبیای با لباسی پاره و کهنه به تن و در زنجیر در حضور دو پادشاه میایستد و آماده است که از طرف خداوند سخن گوید.
دو) «احتمالاً این اتفاق نبی را ناآرام کرد، ولی اخیراً خداوند را بر تخت پادشاهی خود با سپاهیان آسمان دیده بود و از اینرو جسورانه به چهرهٔ آن دو پادشاه در تمام شوکتشان نگریست چرا که آنها را ناچیز میدانست.» (تْرَپ)
ب. برآیید و پیروز شوید، زیرا که ایشان به دست شما تسلیم خواهند شد! وقتی میکایا چنین گفت، لحن او احتمالاً تمسخرگر و نیشدار بود. او سخنانی مشابهِ ۴۰۰ نبی بیوفا بیان کرد، ولی پیغامی کاملاً متفاوت ارائه کرد.
ج. چند بار تو را سوگند دهم که جز حقیقت چیزی به نام خداوند به من مگویی؟ اَخابِ پادشاه متوجه لحن تمسخرگر میکایای نبی شد و میدانست که با پیغام ۴۰۰ نبی در تضاد است. او خواست که میکایا جز حقیقت چیزی نگوید، اَخاب باور کرد و امیدوار بود پیغامی مشابه پیغام ۴۰۰ نبی دیگر باشد.
۶. آیات (۱۶-۱۷) میکایا نبوت حقیقی از خداوند را بیان میدارد.
آنگاه میکایا گفت: «اسرائیل را جملگی همچون گوسفندان بیشبان بر کوهها پراکنده دیدم، و خداوند فرمود: ”اینها صاحبی ندارند، پس هر یک به سلامت به خانۀ خود بازگردند.“» پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «آیا تو را نگفتم که او هرگز دربارۀ من به نیکویی نبوت نمیکند، بلکه به بدی؟»
الف. اسرائیل را جملگی همچون گوسفندان بیشبان بر کوهها پراکنده دیدم: میکایا به چالش کشیده شد تا حقیقت را بگوید و حالا لحن تمسخرانگیز خود را به لحنی جدی تغییر داد. او گفت که نه تنها اسرائيل شکست میخورد، بلکه رهبر اسرائیل (شبان) نیز هلاک میشود.
ب. آیا تو را نگفتم که او هرگز دربارۀ من به نیکویی نبوت نمیکند، بلکه به بدی؟ اَخاب پادشاه گفت که میخواهد حقیقت را بشنود، ولی قادر به پذیرفتن حقیقت نبود. آنچه در نظر نگرفت این بود که میکایا شرارت بر علیه اَخاب را نبوت کرد، او حقیقت را نبوت کرد.
یک) «اَخاب در دل میدانست که میکایا از او نمیترسید یا چاپلوسی او را نمیکند، بلکه تنها کلام یهوه را اعلام میکند. او چنین سخنی را به تنفر شوخی تعبیر نمود… تنفر از قاصد خدا، مدرکی از شرارتِ خیرهسرانه است.» (مورْگان)
۷. آیات (۱۸-۲۲) میکایا منشاءِ الهام ۴۰۰ نبی را برملا میکند.
میکایا ادامه داد: «پس کلام خداوند را بشنوید: خداوند را دیدم که بر تخت خود نشسته بود و تمامی لشکر آسمان به طرف راست و چپ او ایستاده بودند. و خداوند فرمود: ”کیست که اَخاب پادشاه اسرائیل را اغوا نماید تا به راموتجِلعاد برآمده، در آنجا بیفتد؟“ یکی چنین میگفت و دیگری چنان. سپس روحی پیش آمد و در حضور خداوند ایستاده، گفت: ”من او را اغوا خواهم کرد.“ خداوند از او پرسید: ”به چه وسیله؟“ گفت: ”بیرون خواهم رفت و روحی دروغگو در دهان تمامی انبیایش خواهم بود.“ خداوند فرمود: ”او را اغوا خواهی کرد، و خواهی توانست. حال برو و چنین کن.“ پس اکنون بنگر که خداوند روحی دروغگو در دهان این انبیای تو نهاده است. خداوند بر ضد تو به مصیبت ندا کرده است.»
الف. خداوند را دیدم که بر تخت خود نشسته بود…ایستاده بودند: اَخاب پادشاه و دیگر درباریان سخت میتوانستند توضیح دهند که چرا یک نبی درست میگوید و ۴۰۰ نبی اشتباه. میکایا پیغام ۴۰۰ نبی را شرح میدهد. ممکن است که یک مَثَل باشد، ولی به احتمال بیشتر میکایا نگاهِ صحیحِ نبوتی به دگرگونیِ آسمانی پشت رویدادها داشت.
ب. به طرف راست و چپ او: چون دست راست خدا مکان لطف بود، ممکن است نشان از آن باشد که خدا ترکیبی از لشکر آسمانی را خطاب قرار دهد که فرشتگان وفادار و سقوط کرده را شامل میشد.
یک) برخی فراموش میکنند که شیطان و فرشتگان سقوط کردهٔ دیگر به آسمان دسترسی دارند (ایوب ۶:۱، مکاشفه ۱۰:۱۲). تعلیمی هست که میگوید خدا هیچ شرارتی را به حضور خود راه نمیدهد، بدان معنا که شیطان و دیگر فرشتگان حبوط کرده نمیتوانند در حضور خدا بایستند، نیت این تعلیم خیرخواهانه است، ولی تعلیمِ درستی نیست. این آیات نشان میدهند که خدا میتواند شرارت را به حضور خود راه دهد، اگرچه مشارکتی با آن نخواهد داشت و روزی همهٔ شرارات و بدیها از حضور او رانده میشوند (مکاشفه ۱۴:۲۰-۱۵).
ج. کیست که اَخاب پادشاه اسرائیل را اغوا نماید تا به راموتجِلعاد برآمده، در آنجا بیفتد؟ خدا میخواست داوری را بر ضد اَخاب نازل کند، پس از گروهی از لشکر آسمانی خواست که برای رهبری کردن اَخاب در جنگ داوطلب شوند.
د. بیرون خواهم رفت و روحی دروغگو در دهان تمامی انبیایش خواهم بود: ظاهراً یکی از فرشتگان حبوط کرده برای انجام این کار داوطلب شد. چون اَخاب مایل به فریب خوردن بود، خدا آنچه میخواست را به او داد و از فرشتهای حبوط کرده برای انجام این کار استفاده کرد که بهواسطهٔ انبیای بیوفا و مایل این کار را به انجام رساندند.
یک) «کلمهٔ عبری که اینجا بهصورت تحتاللفظی به “روح” ترجمه شده، در اصل روح (مشهور) است، یا برای مثال شیطانِ وسوسهگر (همانطور که در ایوب ۶:۱-۱۲) است… ظاهراً میکایا فرض را بر این گرفته بود که مخاطبین نخستین او دانشی پیشزمینهای از کتاب ایوب دارند.» (پِیْن)
دو) «این اتفاق عجیب را تنها میتوانیم با داشتن پیشزمینهای از قسمتهایی از عهدعتیق درک کنیم، بهخصوص تثنیه ۱۱:۱۳ و حزقیال ۱:۱۴-۱۱. این آیات در مورد اغوای مردم توسط انبیای دروغین سخن میگوید و در هر مورد نتیجهٔ بتپرستی بود.» (سِلْمان)
۸. آیات (۲۳-۲۷) عکسالعمل انبیای دروغین و اَخاب. (شماره آیه اصلاح شده، مترجم)
آنگاه صِدِقیا پسر کِنعَنَه نزدیک آمده، بر گونۀ میکایا سیلی زد و گفت: «روح خداوند از کدامین راه از نزد من به سخن گفتن با تو آمد؟» میکایا پاسخ داد: «اینک روزی که به حجرۀ اندرونی درآیی تا خود را پنهان کنی، خواهی دید.» آنگاه پادشاه اسرائیل گفت: «میکایا را بگیرید و نزد آمون حاکم شهر و یوآش پسر پادشاه بازگردانیده، بگویید: ”پادشاه چنین میفرماید: ’این شخص را به زندان افکنید و او را به نانِ اندک و آبِ اندک نگاه بدارید تا من بازگردم.“‘» میکایا گفت: «اگر بهواقع به سلامت بازگردی، خداوند به واسطۀ من سخن نگفته است.» نیز افزود: «ای تمامی مردمان، بشنوید.»
الف. آنگاه صِدِقیا پسر کِنعَنَه نزدیک آمده، بر گونۀ میکایا سیلی زد: صِدِقیا طوری عکسالعمل نشان داد که برخی هنگام شکست در بحث چنین میکنند ـاو با خشونت جواب داد.
ب. این شخص را به زندان افکنید: اَخاب پادشاه بهنحوی عکسالعمل نشان داد که بسیاری از ظالمین هنگام رویارویی با حقیقت عکسالعمل نشان میدهند. اَخاب میخواست که میکایا به زندان بیافتد و از حقوق خود محروم شود (او را به نانِ اندک و آبِ اندک نگاه بدارید).
یک) «عبارت “نان اندک و آبِ اندک” در اصل “نان و آب عذاب” بوده که در ترجمههای امروزی بدین شکل برگردانده شده است.» (دیلْدِی)
ج. اگر بهواقع به سلامت بازگردی، خداوند به واسطۀ من سخن نگفته است: میکایای نبی تقاضای نهایی و اصلی خود را مطرح کرد. او مایل بود طبق اینکه آیا نبوتش تحقق مییابد یا نه، داوری شود. چون میدانست که حرفش درست است، شایسته بود که حینی که کِشان کِشان او را به زندان میبرد فریاد بزند «ای تمامی مردمان، بشنوید».
مرگ اَخاب، پادشاه اسرائیل.
۱. آیات (۲۸-۲۹) یهوشافاط و اَخاب به جنگ میروند. (شماره آیه اصلاح شده، مترجم)
پس پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط پادشاه یهودا به راموتجِلعاد برآمدند. پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «من با جامۀ مُبَدَّل به میدان جنگ میروم، اما تو جامۀ خود را بر تن داشته باش.» پس پادشاه اسرائیل جامۀ مبدل پوشید، و به میدان جنگ درآمدند.
الف. پس پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط پادشاه یهودا به راموتجِلعاد برآمدند: آسان میتوان درک کرد که چرا اَخاب، پادشاهِ اسرائیل، به میدان جنگ رفت؛ او نمیخواست نبوت میکایای نبی را بپذیرید و آماده بود تا با شجاعت با آن مقابله کند. اما درک اینکه چرا یهوشافاط، پادشاه یهودا همراه اَخاب به میدان نبرد رفت، دشوار است. شاید نبوت میکایای نبی را باور کرده بود و میدانست که جنگ ختم به فاجعه و حداقل مرگ اَخاب میشود.
یک) شاید یهوشافاط نگاهی جَبری به ارادهٔ خدا داشت، فکر میکرد که اگر ارادهٔ خدا باشد، پس هیچ چیز و هیچ کس نمیتواند تأثیری بر آن بگذارد.
ب. من با جامۀ مُبَدَّل به میدان جنگ میروم، اما تو جامۀ خود را بر تن داشته باش: اَخاب چنین روشی را برای ورود به میدان نبرد انتخاب کرد، چون نمیخواست بهعنوان پادشاه شناسایی و در نتیجه تبدیل به هدف خاص دشمن شود. او فکر کرد که چنین کاری از او در مقابل نبوت میکایای نبی مراقبت خواهد کرد. اما توضیح اینکه چرا یهوشافاط موافقت کرد که بهعنوان تنها پادشاه به نبرد برود سخت است. شاید آنچنان باهوش نبود یا ایمانی عظیم داشت.
یک) «اَخاب اینجا تظاهر میکند که یهوشافاط را حرمت نهاده، ولی قصد داشت خود را نجات دهد و از نبوت میکایا بگریزد.» (تراپ)
۲. آیات (۳۰-۳۴) یهوشافاط نجات مییابد و اَخاب در میدان نبرد میمیرد.
و اما پادشاه اَرام به سرداران ارابههایش فرمان داده و گفته بود: «نه با کوچک و نه با بزرگ، بلکه تنها با پادشاه اسرائیل بجنگید.» چون سرداران ارابهها یِهوشافاط را دیدند، گفتند: «پادشاه اسرائیل همین است.» پس احاطهاش کردند تا با او بجنگند. اما یِهوشافاط فریاد برآورد، و خداوند وی را یاری نمود؛ و خدا ایشان را از او دور ساخت. زیرا سرداران ارابهها چون دیدند که او پادشاه اسرائیل نیست، از تعقیب وی بازگشتند. اما در این میان، کسی کمان خود را بیهدف برکشید و پادشاه اسرائیل را از میان درزی که در جامۀ رزمش بود، زد. پس پادشاه به ارابهران خود گفت: «بازگرد و مرا از میدان جنگ بیرون ببر، زیرا زخمی شدهام.» در آن روز، جنگ شدت یافت، و پادشاه اسرائیل تا شامگاه خود را در ارابهاش در برابر اَرامیان بر پا نگاه داشت، اما هنگام غروب آفتاب درگذشت.
الف. نه با کوچک و نه با بزرگ، بلکه تنها با پادشاه اسرائیل بجنگید: رحم اَخاب به بِنهَدد (اول پادشاهان ۳۱:۲-۳۴) سبب لطف باقیِ حاکمین اَرام به او نشد. بهنظر این استراتژیِ سپاه اَرامیان، بر ضد استراتژیِ اَخاب که با پوشیدن لباس مُبدل به اجرا درآمد حکیمانه بهنظر میرسد.
یک) «پس این شد که آن کافرِ ناشکر، رحمت فاتح پیشین خود را جبران نمود… ولی خدا دستی مقدس در این کار داشت.» (تْرَپ)
ب. یِهوشافاط فریاد برآورد، و خداوند وی را یاری نمود: یهوشافاط خود را تنها پادشاه قابل شناسایی در میدان نبرد دید و به این خاطر خود را در خطر دید. او بر خداوند فریاد برآورد و وقتی نجات یافت که آنها از تعقیب وی بازگشتند.
ج. کسی کمان خود را بیهدف برکشید و پادشاه اسرائیل را…زد: اتفاقی شانسی بهنظر میرسد. کسی در آن میان کمانِ خود را بیهدف برکشید، ولی طوری به هدف خورد که انگار موشک دورـبُردی است که بهدنبال گناه میگردد و مستقیم از میان درزی که در جامۀ رزم پادشاه اسرائیل بود، به او خورد. خدا طوری برنامهریزی کرد که اعمال غیرعمدی انسان برای اجرای قضاوت او بهکار گرفته شوند.
یک) «احتمالاً این شخص با کمان خود تیرهای فراوان انداخته بود و در کمال سادگی کمان خود را کشید، نمیدانست که این کمان در آن آشوب، به دانش و قدرت بیخطای خدا هدایت میگردد. ولی چنین شد.» (مورْگان)
دو) «انسانها ممکن است خود را مخفی کنند تا دیگران آنها را پیدا نکنند و از آنها خبردار نشوند، ولی وقتی لحظهٔ داوری سر برسد، خدا رویدادی معمول را بهدست میگیرد و آن را تبدیل به جادهای میکند که از آن طریق برای تحقق وعدهٔ خود وارد میشود. مرد دنیادوست میگوید که “اتفاقی چنین و چنان شد” ولی مرد اهل ایمان میگوید که “خدا چنین و چنان کرد”.» (مورْگان)
سه) «حال پرسش این است که چه شادیای نصیب جان تاریک اَخاب شد؟ اَخابی که چنین بیخردی کرد. شاید همه ترجیح دهند که مثل میکایا در زندان باشند تا بهجای اَخاب بر اَرابه بنشینند. شروران طریقهایی دارند که در مسیر سودی به آنها میرساند، اما خدا_دوستان از رسیدن به هدف سود میبَرند.» (تْرَپ)
د. پادشاه اسرائیل تا شامگاه خود را در ارابهاش در برابر اَرامیان بر پا نگاه داشت: اَخاب با شجاعت با مرگ روبهرو شد، او بر ارابهاش و بر پا جان داد تا سبب الهام نظامیانش شود. وقتی خبر مرگ او پیچید، نبرد تمام شد.
یک) «گویی که اسرائیلیان و یهودیان، تمام روز مشغول نبرد بودند، ولی در پایان روز که پادشاه جان داد و خبر آن به همه رسید، چیزی اعلام شد، احتمالاً با توافق میان اَرامیان و اسرائیلیان، جنگ به پایان رسید.» (کلارْک)
برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.