فصل به فصل، آیه به آیه، استفاده آسان و همیشه رایگان!

اشعیا باب ۶ – محکومیت، تطهیر و دعوتِ اشعیا

محکومیت نبی

۱. آیات (۱-۲) آنچه اشعیا دید.

در سالی که عُزّیای پادشاه درگذشت،

خداوند را دیدم که بر تختی بلند

و رفیع نشسته بود و دامنِ ردایش معبد را پر ساخته بود.

بر فراز او سَرافین ایستاده بودند.

هر یک از آنها شش بال داشت:

با دو بال روی خود را می‌پوشانید،

با دو بال پا‌های خود را، و با دو بال نیز پرواز می‌کرد.

الف. در سالی که عُزّیای پادشاه درگذشت: عُزّیا، پادشاه یهودا سلطنتی طولانی و برجسته داشت، که در دوم تواریخ باب ۲۶ و دوم پادشاهان ۱:۱۵-۷ شرح داده شده است (عُزّیا در دوم پادشاه باب ۱۵ عَزَریا خوانده شده است).

یک) عُزّیا زمانی سلطنت خود را آغاز کرد که تنها ۱۶ سال سن داشت و ۵۲ سال، حکومت کرد. به‌طور کل، پادشاه خوبی بود و دوم پادشاهان ۳:۱۵ در مورد او چنین می‌گوید: عَزَریا آنچه را که در نظر خداوند درست بود به جا می‌آورد، درست به همان‌گونه که پدرش اَمَصیا کرده بود. دوم تواریخ ۲۶:۶ هم می‌گوید: عُزّیا در روزگار زکریا، که ترس خدا را به او می‌آموخت، دلِ خویش به طلبیدنِ خدا معطوف ساخت، و مادام که خداوند را می‌طلبید، خدا او را کامیاب می‌ساخت.

دو) عُزیا پیروزی‌های نظامی اسرائيل بر فلسطین و دیگر اقوام همسایه را رهبری کرد و پادشاهی قوی بود. عزیا سازنده، طراح و ژنرالی پرانرژی بود. دوم تواریخ ۸:۲۶ در مورد عُزیا چنین می‌گوید: عَمّونیان به عُزّیا خَراج می‌پرداختند، و شهرت وی تا به سرحداتِ مصر رسید زیرا که بسیار قدرتمند شده بود.

سه) اما زندگی عزیا با فاجعه‌ تمام شد. دوم تواریخ ۱۶:۲۶ در مورد این موضوع چنین می‌گوید: اما چون عُزّیا نیرومند گردید، دلش متکبر شده، او را به نابودی کشانید؛ زیرا به یهوه خدای خود خیانت ورزیده، به معبد خداوند داخل شد تا بر مذبح بخور، بخور بسوزانَد. خدا در پاسخ، عزیا را مبتلا به جزام کرد و تا آخر عمر منزوی بود.

چهار) پس وقتی گفته شده در سالی که عُزّیای پادشاه درگذشت، بدان معناست که اتفاقی مهم افتاد. این جمله یعنی پادشاهی بزرگ و حکیم درگذشت. ولی همچنین بدان معناست که پادشاهی بزرگ و حکیم به‌شکلی فاجعه‌بار درگذشت. اشعیا دلیلی برای مأیوس بودن و ناراحتی از مرگ عزیای پادشاه داشت، چون پادشاهی بزرگ درگذشته بود و همچنین زندگی‌اش به‌شکلی فاجعه‌انگیز به پایان رسیده بود. خداوند در آن شرایط کجا بود؟  

ب. خداوند را دیدم که بر تختی…نشسته بود: خداوند هنگام این اتفاقات کجا بود؟ خداوند بر تختی نشسته بود! خدا همچنان در آسمان تخت‌نشین بود و هنوز مسئولیت همهٔ خلقت را بر عهد داشت.

یک) تختی در آسمان هست و خداوند خدا در مقام حاکم عالم بر آن می‌نشیند! این حقیقت مرکزی آسمان است که تختی تصرف شده در آسمان جای دارد. خدا بر صندلی در آسمان نمی‌شیند. هر کس ممکن است بر صندلی بشیند. اما پادشاهان حاکم بر تخت می‌نشینند. داوران بر تخت‌ها می‌نشینند. کسانی که اقتدار و حاکمیت دارند، بر تخت‌ها می‌نشینند.

دو) تنها اشعیا نبود که تخت خدا را دید. تقریباً همه در کتاب‌مقدس رویایی از آسمان دیدند یا به آسمان برده شدند یا هنگام نوشتن در مورد آسمان، از تخت خدا سخن گفتند.

·      میکایای تخت خدا را دید (اول پادشاهان ۱۹:۲۲).

·      ایوب تخت خدا را دید (ایوب ۹:۲۶).

·      داوود تخت خدا را دید (مزمور ۴:۹ و ۷:۹، ۴:۱۱).

·      پسران قورح تخت خدا را دیدند (مزمور ۶:۴۵، ۸:۴۷).

·      ایتانِ ازراحی تخت خدا را دید (مزمور ۱۴:۸۹)

·      ارمیا تخت خدا را دید (مراثی ۱۹:۵)

·      حزقیال تخت خدا را دید (حزقیال ۲۶:۱، ۱:۱۰).

·      دانیال تخت خدا را دید (دانیال ۹:۷)

·      یوحنای رسول تخت خدا را دید (مکاشفه ۱:۴-۱۱). در واقع، کتاب مکاشفه را می‌توان کتاب تخت خدا خواند، چون بیش از ۳۵ بار در این کتاب به تخت خدا اشاره شده است.

سه) باور اصلی آتئیستم (خداناباوری) یا مادی‌گرایی بر این است که تختی وجود ندارد؛‌ جایگاه اقتدار و قدرتی در دنیا نیست که نیاز باشد به آن پاسخگو باشیم. باور اصلی انسان‌گرایی این است که تخت پادشاهی هست -ولی انسان باید بر آن بنشیند. اما کتاب‌مقدس به‌روشنی می‌گوید که تختی در آسمان هست و هیچ انسان سقوط کرده‌ای بر آن نمی‌نشیند، فقط خداوند خدا تخت‌نشین در آسمان است.

چهار) شاید اشعیا افسرده یا مأیوس بود، چون رهبر یهودا دیگر تخت‌نشین نبود. خدا در آسمان به اشعیا نشان می‌دهد که «نگران نباش! عزیا دیگر بر تخت نیست، ولی من بر تخت خود نشسته‌ام.»

ج. بلند و رفیع: تخت متعال و رفیع بود. تخت پادشاهی، آنکه بر آن می‌نشیند را در جایگاهی والا قرار می‌دهد.

د. دامنِ ردایش معبد را پر ساخته بود: پادشاهانِ زمان جامهٔ بلندی می‌پوشیدند چون حرکت کردن و کار کردن در آنها سخت بود. پوشیدن جامه‌ای بلند بدان معنا بود که «من مهم هستم و نیازی به کار کردن ندارم. من جایگاه والایی دارم. دیگران باید به من خدمت کنند و منتظر من بایستند.» در واقع، همین مورد زمانی که عروس لباسی با دامنی بلند می‌پوشد، به ‌شکلی دیگر بیان می‌شود.

یک) خدا آنقدر مورد احترام، مهم، و مکرم است، که دامن ردایش معبد را پر خاسته بود.

ه. بر فراز او سَرافین ایستاده بودند: فرشتگانی معروف به سَرافین تخت خدا را احاطه کرده بودند. در آیات دیگر، به این فرشتگان با عنوان کروبیان اشاره شده است (مزمور ۱:۸۰؛ اشعیا ۱۶:۳۷؛ حزقیال ۳:۱۰) یا موجود زنده در مکاشفه ۶:۴-۱۱. این تنها باب در کتاب‌مقدس است که این موجودات، سَرافین خوانده شده‌اند.

یک) برخی باور ندارند که کروبیان و سَرافین به یک موجود زنده اشاره داشته باشد. ولی نام سرافین به معنای «گداخته‌گان» می‌باشد. حزقیال ۱۳:۱ کروبیان را به این شکل توصیف می‌کند (همچنین مراجعه شود به حزقیال ۱۵:۱۰): و اما سیمای آن موجوداتِ زنده مانند زغالِ گداخته در آتش و همچون مشعل‌ها بود. آتش میان آن موجودات زنده پیش و پس می‌رفت، آتشی درخشان که از آن شراره‌ها برمی‌جهید. قطعاً به نظر می‌رسد که آنها که گداخته هستند را توصیف می‌کند.

و. هر یک از آنها شش بال داشت: یوحنای رسول در مکاشفه به شش بال آنها اشاره می‌کند. آنها به شش بال نیاز داشتند تا هر یک بتوانند روی خود را بپوشانند (تا نشان دهند لایق نگریستن به خداوند نیستند)، تا هر یک بتوانند پای خود را بپوشانند (تا این ناحیهٔ نازل از بدن را بپوشانند و به این طریق هیچ نقصی در حضور خداوند آورده نشود)، و در آخر بال‌هایی برای پرواز کردن.

یک) خداوند به موسی گفت: «اما روی مرا نمی‌توانی دید، زیرا انسان نمی‌تواند مرا ببیند و زنده بماند.» (خروج ۲۰:۳۳). ظاهراً، همین در مورد فرشتگان نیز صادق است، پس سرافین روی خود را پوشاندند.

دو) «آن دو بالی که فرشتگان با آنها پرواز می‌کنند به معنای چیزی غیر از آمادگی آنها برای اجرای فرامین خدا با شادمانی نیست… و آن دو بالی که با آنها روی خویش را می‌پوشانند، به‌روشنی نشان می‌دهد که حتی فرشتگان نیز نمی‌توانند درخشش [شکوه و جلال] خدا را تاب آورند، بلکه از آن خیره و متحیر می‌شوند، درست همان‌گونه که ما هنگامی که بخواهیم به درخشش خورشید بنگریم، چشمانمان تاب نمی‌آورد.» (کالوین)

سه) «سرافین به یاد دارند که اگرچه عاری از گناهند، با این همه مخلوقی بیش نیست؛ از این رو خویشتن را می‌پوشاند، تا نشانی باشد از پوچی و بی‌ارزشی خود در حضور سه‌گانهٔ آن قدوس.» (اسپرجن)

ز. هر یک از آنها شش بال داشت: با دو بال روی خود را می‌پوشانید، با دو بال پا‌های خود را، و با دو بال نیز پرواز می‌کرد: سرافین از چهار بال استفاده کردند تا فروتن بودن خود را نشان دهند و از دو بال برای ابراز تمایل و توانایی خود برای خدمت به خدا استفاده کردند. تعادلی مناسب است.

یک) «پس به این شکل این موجودات چهار بال برای مجد دارند و دو بال برای انرژی و فعالیت نمودن؛ چهار بال برای پوشاندن خویش، و دو بال برای مشغول شدن به خدمت؛ و ما می‌توانیم از آنان بیاموزیم که بهترین خدمت ما به خدا زمانی است که در حضور او با احترام و فروتنی بسیار ایستاده باشیم. تمجید باید بیش از توان و جنب‌وجوش باشد، و عبادت باید به عمل برتری داشته باشد. همان‌گونه که زمانی که مریم پای سخنان عیسی می‌نشست، ارجح‌تر از کار مارتا و خدمت او بود، به همان‌سان تمجید و حرمت مقدس باید در جای نخست باشد، و خدمت پرشور در پی آن آید.» (اسپرجن)

 

۲. آیات (۳-۴) آنچه اشعیا شنید.

هر یک از آنها به دیگری ندا در داده، می‌گفت:

«قدوس، قدوس، قدوس است خداوندِ لشکرها؛

تمامی زمین از جلال او مملو است.»

پایه‌های آستانه از آوای او که ندا می‌کرد می‌لرزید و خانه از دود آکنده بود.

الف. هر یک از آنها به دیگری ندا در داده، می‌گفت: سرافین حتی مستقیماً خداوند خدا را در این قسمت خطاب قرار ندادند. آنها ذات پرجلال او و شخصیتش را بر یکدیگر، در حضور خداوند، اعلام می‌نمودند.

ب. قدوس، قدوس، قدوس است خداوندِ لشکرها: چرا سه بار کلمهٔ «قدوس» را تکرار می‌کنند؟ کافی نبود که یک بار بگویند، خداوند قدوس است؟ خیر، کافی نبود. سه بار گفتند چون در خدای یگانه، سه شخص وجود دارد.

یک) کالوین فکر نمی‌کرد که این آیه بهترین مدرک جهت اثبات تثلیت باشد، ولی همچنان حقیقت تثلیث را در آن می‌دید. «باستانیان هنگامی این آیه را نقل می‌کردند، می‌خواستند سه شخص را در ذات خدای یگانه اثبات نمایند…شکی ندارم که فرشتگان یک خدا را در سه شخص توصیف کردند.»

ج. قدوس، قدوس، قدوس است خداوندِ لشکرها: چرا کلمهٔ «قدوس» را سه بار تکرار می‌کنند؟ کافی نبود که به‌سادگی یک بار بگویند که خداوند قدوس است؟ خیر، کافی نبود. در زبان عبری، شدت سخن با تکرار بیان می‌شود. اگر بگویید خداوند قدوس است، یک حرف است و اگر بگویید خداوند قدوس و قدوس است، سخنی دیگر. ولی اگر بگویید خداوند قدوس، قدوس و قدوس است، بدان معناست که قدوسیت او را در والاترین حالت ممکن اعلام کرده‌اید.

یک) قدوس بودن خدا و قدوس بودن او در والاترین حالت ممکن، به چه معناست؟ قدوسیت، در مبنا، انگارهٔ جدا بودن را به همراه دارد. کسی یا چیزی را توصیف می‌کند که جدا از دیگران یا دیگر چیزهاست. جسمی می‌تواند قدوس باشد که برای خدمتی مقدس کنار گذاشته شده باشد. شخص وقتی قدوس است که برای اراده و هدف خدا کنار گذاشته شده باشد.

دو) خداوند از چه چیز جدا شده است؟ او از خلقت جدا شده است، خداوند به این شکل، مخلوق نیست، و جدا از خلقت وجود دارد. اگر همهٔ خلقت به‌نحوی محو گردد، خداوند خدا باقی می‌ماند. او جدا از بشر، باقی می‌ماند و به این شکل «ماهیت» یا «ذات» او الهی است، نه بشری. خدا اَبر انسان یا انسان غایی نیست. خدا تنها باهوش‌تر از انسان و قوی‌تر از او نیست، تنها کهن‌سال‌تر از هر انسانی یا بهتر از هر فردی دیگر نیست. خدا را نمی‌توانید با میزان سنجش یا معیار انسانی اندازه بگیرید. او الهی است و ما انسان.

سه) با این وجود، به‌شباهت خدا خلق شده‌ایم (پیدایش ۲۶:۱-۲۷)، پس انسان با الوهیت تطابق دارد. متفاوت هستند، ولی خود‌‌به‌خود، مخالف یکدیگر نیستند. عیسی، یعنی شخص دوم تثلیث به این شکل می‌تواند انسانیت را به الوهیت خود اضافه کند، هنگامی که انسان می‌شود. بشریت هبوط‌ نکرده، خدا نیست، ولی با خدا تطابق دارد.

چهار) قدوسیت خدا بخشی از همه چیزی است که او هست. قدرت خدا قدرت مقدس است. محبت خدا محبت مقدس است. حکمت خدا حکمتی مقدس است. قدوسیت وجهی از شخصیت خدا نیست؛ یکی از ویژگی‌های کل وجود اوست.

د. تمامی زمین از جلال او مملو است: سرافینی که تخت را احاطه کرده‌اند، می‌توانستند این را واضح‌تر از اشعیا ببیند. معمولاً نسبت به جلال آشکار خدا که ما را احاطه کرده‌، کور هستیم.

ه. پایه‌های آستانه از آوای او که ندا می‌کرد می‌لرزید و خانه از دود آکنده بود:. سرافین موجوداتی با شکوه‌اند، و صدای آنان باری به همراه داشت. وقتی سخن می‌گفتند، آستانه‌های اتاق تخت خدا به لرزه می‌افتاد! شاید منظور این باشد که اشعیا از درگاه نظاره می‌کرد، و چون سرافین فریاد برآوردند، لرزش آستانه‌ها را احساس نمود.

یک) اما این موجودات والا و شکوهمند -شاید والاترین موجودات در کل خلقت- یک وظیفه داشتند. وجود آنها به ستایش و پرستش و حرمت نهادن خداوند خدا اختصاص داده شده بود، خداوند خدا که در آسمان تخت‌نشین است. چه کار دیگری می‌توانیم انجام دهیم که خواندگی والاتری محسوب شود؟  

دو) آنقدر با قدرت سرودند که درگاه به لرزه افتاد! آیا نباید با همین اشتیاق‌، دل، و شدت سرود بخوانیم؟‌ آیا آن فرشتگان چیزی بیش از ما داشتند که خدا را به‌خاطر آن شکر و ستایش کنند؟

و. خانه از دود آکنده بود: دود، ستون ابری را یادآوری می‌کند که ارائه‌دهندهٔ حضور خدا بود (خروج ۲۱:۱۳-۲۲)، دود بر کوه سینا (خروج ۱۸:۱۹)، و ابر شیکناهِ جلال خدا که معبد را پر ساخت (اول پادشاهان ۱۰:۸-۱۲). ابر جلال معمولاً نشان از حضور خداوند است.

 

۳. آیهٔ (۵) اشعیا چه حس کرد.  

پس گفتم:

«وای بر من که هلاک شده‌ام!

زیرا که مردی ناپاک لب هستم

و در میان قومی ناپاک لب ساکنم،

و چشمانم پادشاه، خداوند لشکرها را دیده است!»

الف. وای بر من که هلاک شده‌ام: چه چیز باعث شد که اشعیا حس کند در حال از بین رفتن است؟ دو چیز، ابتدا دیدن سرافین و شنیدن صدای آنها. دوم، رویای خداوند خدا.

یک) وقتی اشعیا فرشتگان را در فروتنی و اطاعت مقدس دید که خدا را می‌ستایند، متوجه شد که او تنها با خداوند خدا متفاوت نیست، بلکه متفاوت از فرشتگان است. آنها می‌توانستند فریاد برآورند، قدوس، قدوس، قدوس و خدا را به زیبایی ستایش کنند، ولی او نمی‌توانست، چون مردی ناپاک لب بود. «من زبانی ناپاک دارم و نمی‌توانم مثل سرافین بگویم قدوس، قدوس، قدوس! آنها قدوس هستند؛ من نیستم: آنها خدا را می‌بینند و زندگی می‌کنند؛ من او را دیدم و باید جان دهم، چون نامقدس هستم!»‌ (کلارک)

دو) وقتی اشعیا خداوند را دید، دانست که او چه گونه انسانی است. هرچند در مقایسه با سرافین خود را ناتوان می‌یافت، اما آن در برابر مقایسه با خداوند هیچ بود. این رویا (یا تجربهٔ واقعی) از تخت خدا، فوراً باعث حس خوبی در او نشد. هرچه خداوند را واضح‌تر دید، بیشتر دریافت که شرایط خودش چه اندازه بد و ناپاک است.

سه) حس عمیق تباهی در اشعیا مطابق با تجربهٔ مردان خدادوست در حضور خداوند است. ایوب (ایوب ۵:۴۲-۶)، دانیال (دانیال ۱۵:۱۰-۱۷)، پطرس (لوقا ۸:۵) و یوحنا (مکاشفه ۱۷:۱) هر یک تجاربی مشابه داشتند.

چهار) هلاک شده‌ام موقعیت بدی نیست. «خداوند هیچ کاری با ما نخواهد کرد، مگر آنکه پیش از همه هلاکمان سازد.» (اسپرجن)

ب. زیرا که مردی ناپاک لب هستم و در میان قومی ناپاک لب ساکنم: اشعیا گناه‌بار بودن خود و گناه‌بار بودن قوم خود را دید، و بیشتر از منظر لبانی گناه‌آلود.  

یک) لب‌های ما طبیعتاً پر از تملق و نیت غلط هستند: همه به یکدیگر دروغ می‌گویند؛ لب‌های چاپلوسشان به ریا سخن می‌گوید (مزمور ۲:۱۲). طبیعتاً، لب‌های ما دروغ می‌گویند و مملو از غرور هستند: باشد که لب‌های دروغگویشان خاموش شود، که با غرور و اهانت بر ضد پارسایان سخن به گستاخی می‌گویند (مزمور ۱۸:۳۱). طبیعتاً، لب‌های ما فریب می‌دهند: زبان از بدی نگاه دار و لبان از فریب فرو بند (مزمور ۱۳:۳۴). طبیعتاً، لبان ما خشن هستند: و بر لب‌هایشان شمشیرهاست (مزمور ۷:۵۹). طبیعتاً، لب‌های ما سبب مرگ دیگران می‌شوند: زبان خود را چون مار تیز می‌کنند، و زهر افعی زیر لب‌هایشان است (مزمور ۳:۱۴۰).  

دو) اشعیا لحظه‌ای فکر نکرد که این تنها گناه او بود، اما دید که نمونه‌ای عالی از بیماری بی‌درمان گناه در اوست.

ج. چشمانم پادشاه، خداوند لشکرها را دیده است: اشعیا به ظاهر مردی پارسا و دیندار بود. اما با این‌حال، پادشاه بر تخت نشسته را دید، خداوند لشکرها، دید که در قیاس با او چقدر گناه‌بار است.

یک) زندگی اشعیا شاید به درخشانی الماس بود، اما وقتی الماس را بر سطحی سیاه می‌گذارید و نور مناسب به آن می‌تابانید، اشکالات آن را می‌بینید -اشکالاتی که قبلاً دیده نمی‌شد. به همین شکل، وقتی کمال خدا پس‌زمینه‌ٔ زندگی اشعیا شد، زندگی او متفاوت به نظر می‌رسید.

 

پاک‌سازی نبی.

۱. آیهٔ (۶) سرافین اخگری (زغالی گداخته) از مذبح می‌آورد.

آنگاه یکی از سَرافین پروازکنان نزد من آمد. او در دست خود اَخگری داشت که با انبُر از مذبح برگرفته بود.

الف. یکی از سَرافین پروازکنان نزد من آمد: این فرشتگان، که تخت خدا را احاطه کرده بودند، به اشعیا خدمت کردند. یکی از آنها با اَخگری نزد اشعیا آمد، اخگر که به معنای زغال گداخته و سوزان است. آنقدر داغ بود که حتی فرشته باید آن را با اَنبُر از مذبح می‌گرفت.

ب. مذبح: این احتمالاً نسخهٔ آسمانی بخور مذبح بود که در قدس‌الاقداس در خیمهٔ خدا سوزانده می‌شد (خروج ۱:۳-۱۰). می‌دانیم که خیمهٔ زمینی که خدا دستور آن را به موسی داده بود، طبق طرح حقیقی آسمانی ساخته شده بود (خروج ۹:۲۵).

یک) تخت پادشاهی برای خداست؛ جایی که حکومت و سلطنت می‌کند. مذبح برای ما: جایی که طهارت و پاکی از گناه را به دست می‌آوریم. هرگز نباید این دو را با هم اشتباه بگیریم.

دو) «آتش از مذبح گرفته شد، بیان الهی یا آسمانی بودن آن است؛ زیرا شریعت منع کرده بود که آتش غریب آورده شود، چون در آنچه مقدس است، آنچه از انسان آورده می‌شود، بی‌حرمتی محسوب می‌شود. به این شکل، اشعیا آموخت که پاکی از سوی خدا جاری می‌شود.» (کالوین)

 

۲. آیهٔ (۷) اَخگری که از مذبح گرفته شد، لب‌های اشعیا را پاک می‌کند.

با آن دهانم را لمس کرد و گفت:

«هان، این لبانت را لمس کرده است؛

تقصیرت رفع شده و گناهت کفاره گشته است.»

الف. با آن دهانم را لمس کرد: احتمالاً دردناک بود؛ زغالی سوزان بر لب‌هایش گذاشته شد، جایی از بدن که حساس است. با این‌حال، نوشته نشده که اشعیا عکس‌العملی ناشی از درد نشان داد. یا به‌خاطر برکت خاص خدا، دردی نبود یا درد به‌‌خاطر شکوه محیط پیرامون و نیکویی طاهر شدن، مهم نبود.

یک) اشعیا می‌دانست که به خداوندی همچون سرافین، آنها که گداخته‌اند، خدمت نمی‌کند. پس خدا گفت: «در تو نیز شعله‌ای می‌افشانم!» به همین خاطر بود که از اَخگر برای طاهر ساختن اشعیا استفاده شد. یهوه که آتشی فروبرنده بود، می‌توانست به شایستگی توسط گداختگان خدمت ‌شود، چه فرشته و چه انسان.» (اسپرجن)

دو) اشعیا فریاد برآورد وای بر من که هلاک شده‌ام! (اشعیا ۵:۶) شاید فکر کنیم که اَخگری که بر لبان قرار می‌گیرد، نیرومندتر از رویای خدای قدوس باشد. اما برای اشعیا، آزاردهنده‌تر از قرار گرفتن اَخگر بر لب‌هایش این بود که قدوسیت خدا و فقدان قدوسیت خود را ببیند.

ب. تقصیرت رفع شده و گناهت کفاره گشته است: گناه اشعیا باید سوزانده می‌شد؛ آتش داوری بر محل گناه او گذاشته شد.

یک) ظاهراً تعاملی روحانی صورت گرفت. اگر کسی لبانی گناه‌آلود داشته باشد، قرار داده شدن اَخگر بر لبان او اثری ندارد. این، گناه آنها را از بین نمی‌برد یا پاک نمی‌کند.

دو) ولی همین اصل در مورد کار عیسی در جلجتا، برای ما صادق است. گناه ما بر او قرار داده شد و با آتش داوری خدا سوزانده شد. با این‌حال، چون خود او مقدس و پارسا بود، آتش داوری خدا به او آسیبی نرساند؛ تنها گناه را سوزاند، گناه ما.

سه) وقتی اشعیا با خداوند ملاقات کرد، به‌خاطر گناه خود محکوم شد، و از حس محکومیت پاک شد و آمادهٔ خدمت به خدا بود. «تأثیر اَخگر این است که لب را با شعلهٔ آسمانی گداخته نماید. شاید کسی بگوید اَخگر لب را خواهد سوزانید تا انسان نتواند سخن گوید. خدا با ما چنین می‌کند. قدرت جسم را بر می‌گیرد تا قوت آسمانی را ببخشاید. بگذارید لب سوزانده شود، بگذارید عظمت قدرت جسم سوزانده شود، ولی وای اگر آن اَخگر زبان را با شعلهٔ آسمانی شکوهمند سازد؛ قدرت الهی حقیقی که رسولان را به جلو فرستاد و آنها را پیروزمندان بر دنیا ساخت.» (اسپرجن)

 

مأموریت نبی.

۱. آیهٔ (۸) خدا می‌خواند و اشعیا پاسخ می‌دهد.

آنگاه آوای خداوندگار را شنیدم که می‌گفت:

«کِه را بفرستم و کیست که برای ما برود؟»

گفتم: «لبیک؛ مرا بفرست!»

الف. کِه را بفرستم و کیست که برای ما برود؟ خدا به‌دنبال کسی بود که بفرستد.

یک) چه عجیب است که خدا اصلاً پرسشی مطرح کند! خدا دربارهٔ چه تأمل می‌کند؟ چه پرسش‌هایی می‌تواند داشته باشد؟ خدا از چه چیز بی‌خبر است؟ اما خدا برای انسان پرسش می‌کند، زیرا می‌خواهد جهان را نجات دهد و می‌خواهد این کار را از طریق انسان‌های آماده و خواهان انجام دهد. موضوع این نیست که خدا نمی‌داند این انسان‌ها چه کسانی‌اند، بلکه خدا در انتظار است تا دل‌های آماده خود را آشکار کنند.

دو) چه عجیب است که این خدای باشکوه، صاحب سلطنت و قدرت، به دنبال داوطلب می‌گردد! او می‌تواند به آسانی ربات‌هایی خلق کند تا کارش را انجام دهد یا به فرشتگان فرمان دهد تا ارادهٔ او را به انجام رسانند. ولی خدا به دنبال خادمین مایل و تسلیم است. آیا منتظر خدا هستید تا شما را به خدمت وا دارد؟ او به‌دنبال داوطلب است.

ب. کِه را بفرستم: این یعنی که مبشرین، کارگران مسیحی، شاهدین مسیح، فرستاده می‌شوند. این مأموریتی الهی است. کیست که برای ما بِرود؟ یعنی مبشرین، کارگران مسیحی، شاهدین عیسی مسیح، تصمیم گرفته‌اند که بروند. ارادهٔ الهی خدا برای فرستادن و ارادهٔ انسان برای رفتن، در همکاری کامل هستند.

یک) اینجا اشاره‌ای ضمنی به تثلیث را می‌بینیم. چه کسی می‌فرستد؟ من یا ما؟ به‌نظر می‌رسد همان شخص به‌صورت مفرد و جمع سخن می‌گوید. این همان شخص است! «تغییر تعداد، من و ما، شایان توجه است؛ و هر دو به معنای یک خداوند هستند، به همین خاطر در تثلیث از جمع اشخاص استفاده می‌کند.» (پول)

ج. لبیک؛ مرا بفرست: اشعیا با همدردی به دعوت خدا پاسخ می‌دهد. تردید نکرد. اشعیا می‌خواست پاسخ به سؤال خدا باشد.

یک) چه چیزی باعث چنین دلی در اشعیا شد؟ ابتدا، دلی داشت که در حضور خدا بود. دلی داشت که از گناه‌باری خود خبر داشت. دلی که از نیاز قوم خبر داشت، نیاز به کلام خدا. دلی داشت که به آتش پاک‌‌کنندهٔ خدا لمس شده بود. و دلی که صدای دل خدا را برای دسترسی یافتن به ملل جهان، شنیده بود.

د. مرا بفرست: این یعنی اشعیا در هر نوع خدمت، تسلیم خداوند بود. حتی نگفت «لبیک، من خواهم رفت.» اشعیا نمی‌رفت، مگر اینکه می‌دانست توسط خدا فرستاده شده است. بسیاری عجولانه می‌گویند: «لبیک، من می‌روم»، ولی هرگز توسط خداوند فرستاده نمی‌شوند.

 

۲. آیات (۹-۱۰) مأموریت او شرح داده می‌شود.

فرمود: «برو و به این قوم بگو:  

«”همچنان بشنوید، اما نفهمید؛ همچنان ببینید، اما درک نکنید.“

دل این قوم را سخت ساز، گوش‌هایشان را سنگین کن،

و چشمانشان را ببند؛ مبادا با چشمان خود ببینند،

و با گوش‌های خود بشنوند،

و با دل‌های خویش بفهمند، و بازگشت کرده، شفا یابند.»

الف. فرمود: «برو»: وقتی به خداوند می‌گوییم «لبیک، مرا بفرست»، باید انتظار داشته باشیم که بگوید «برو.» شاید بگوید «برو و اینجا یا آنجا خدمتم کن» یا «برو و آمادهٔ خدمتی در آینده باش»، ولی خدا همیشه به ما می‌گوید «برو»

ب. همچنان بشنوید، اما نفهمید؛ همچنان ببینید، اما درک نکنید: خدا به اشعیا گفت برو و نزد مردم موعظه کن، آنهایی که پاسخ نمی‌دهند گناه آنها قطعی است. تِرَپ می‌نویسد، اشعیا «آنها را با موعظهٔ خود به جهنم ببر.»

ج. دل این قوم را سخت ساز، گوش‌هایشان را سنگین کن، و چشمانشان را ببند: مخاطب و خدمتی راضی‌کننده برای واعظ نیست. اشعیا شاید از این خدمت راضی نشود. مردم شاید از آن راضی نشوند. ولی خدا راضی خواهد بود.

د. و با دل‌های خویش بفهمند، و بازگشت کرده، شفا یابند: این نشان می‌دهد کلام خدا می‌تواند چه چیزی را حاصل آورد وقتی با چشمی باز، گوشی باز و دلی باز پذیرفته شود. این کلام، فهم و بصیرت را به دل‌های ما می‌آورد، سبب می‌شود که بازگردیم و باعث شفای ما می‌شود. اگر تحت کلام خدا هستید و این اتفاقات برای شما نمی‌افتد، از خدا بخواهید که بر چشم، گوش و دل شما کار کند.

 

۳. آیات (۱۱-۱۳) به اشعیا گفته می‌شود که تا کِی باید به این شکل نبوت کند.

آنگاه پرسیدم: «خداوندگارا، تا به کِی؟»

پاسخ آمد: «تا آنگاه که شهرها ویران گشته،

از سَکَنه تهی شوند؛

و خانه‌ها بدون آدمی و زمین، خراب و ویران گردد.

تا آنگاه که خداوند آدمیان را دور سازد،

و در میان این سرزمین مکان‌های متروک، بسیار گردد.

حتی اگر یک‌دهم در آن باقی مانند،

دیگر بار سوخته خواهد شد؛

مانند درخت بلوط یا چنار، که چون قطع شود کُنده‌اش باقی می‌ماند.

ذریتِ مقدسْ کُندۀ آن خواهد بود.»

 

الف. خداوندگارا، تا به کِی؟ سؤالی منطقی از سوی کسی است که چنین مأموریت سختی به او سپرده شده. «آیا باید به کسانی که گوش نمی‌دهند، موعظه کنم و رد شدن پیغام توسط آنها سبب نابودی غایی آنها گردد؟ تا کِی باید چنین خدمتی داشته باشم؟»

ب. خانه‌ها بدون آدمی و زمین، خراب و ویران گردد: این به سؤالی که اشعیا باید تا کِی دعا کند پاسخ می‌دهد. او باید تا زمان ویرانی موعظه کند. او باید به امید احیای باقی‌ماندگان موعظه کند (حتی اگر یک‌دهم در آن باقی مانند). اگرچه خدمت اشعیا سخت بود، ولی مأیوس‌کننده نبود.

ج. دیگر بار سوخته خواهد شد: باقی‌ماندگان واقعاً بازخواهند گشت، ولی حتی آنها نهایتاً داوری خواهند شد. اسرائیل دست از نااطاعتی نکشید وقتی که از اسارت بابل بازگشت و خدا هم از داوری کردن اسرائیل نامطیع دست برنداشت.

یک) «نابودی، هرچقدر هم که قرار بود عظیم باشد، کامل نبود؛ ولی حتی نجات‌یافتگان آن باید در برابر داوری تسلیم می‌شدند. تصویری که از طبیعت اقتباس شده، عنصری از امید را معرفی می‌کند.» (گروگان)

دو) انتظار داریم که این دعوت دگرگون‌کننده از سوی اشعیا، آغاز کتاب باشد. ولی کتاب‌مقدس به‌روشنی می‌گوید که پیغام مهم‌تر از قاصد آن است. پیغام اشعیا مهم‌تر از خود اشعیا بود.

سه) وقتی اشعیا خداوند را دید، چه کسی را دید؟ او خدا را در شخص دوم تثلیث دید، او عیسی را قبل از اینکه انسانیت بر الوهیت او افزون شود، دید. می‌دانیم چون یوحنای رسول از اشعیا ۱۰:۶ تحت الهام روح‌القدس نقل قول می‌کند و می‌گوید: اِشعیا از آن رو این را بیان کرد که جلال او را دید و دربارۀ او سخن گفت (یوحنا ۴۱:۱۲).

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Ut elit tellus, luctus nec ullamcorper mattis, pulvinar dapibus leo.